ادبیات و رانندگی

چند روز پیش برای منتقل کردن کتابهای پرفسور از دفتر به خانه ش رفته بودیم دانشگاه، در راهِ خانه توی ماشین پرفسور(ماشین که چه عرض کنم مینی بوس) نشسته بودیم و گپ می زدیم اما رانندگی پرفسور انقدر افتضاح بود که اصلا نمیشد جز رانندگی به چیز دیگری توجه کنیم؛ اوضاع را که دیدم بلافاصله یاد حکایت رانندگی مارکز افتادم؛ آخر نقل می کنند روزی که خبرِ بردن جایزه ی نوبل به مارکز می رسد به تبع تلفنهای زیادی به خانه ی گابو سرازیر میشود، بنده خدا مارکز هم که اعصاب تلفن و خبرنگاران فضول را اصلا و ابدا ندارد تصمیم می گیرد اُپل ش را برداشته و از خانه بزند بیرون؛ اما از بد حادثه سر اولین چهار راه موقعی که چراغ سبز میشود و باید ماشین را حرکت بدهد، ماشین را ناشیانه خاموش می کند و سیل جمعیت پشت سرش شروع به بوق زدن های متوالی می کنند. در همین حال راننده ی ماشین کناری که مارکز را به جا می آورد، سرش را از ماشین بیرون میکند و فریاد می زند "گابو انصافا که تو فقط به درد نوبل بردن می خوری و بس"! خواستم حکایت را برای پرفسور تعریف کنم اما همخانه ای اشاره کرد شاید تعریف کردنش مناسب نباشد و بنده ی خدا را برنجاند؛ خلاصه که گفتیم درست که آنجا به مصلحت زبان به دهن گرفتیم و تعریفش نکردیم، لا اقل اینجا بنویسیم خدای ناکرده لال و عقده ای از دنیا نرویم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :