از تن پروری تا تن محوری

سابق بر این در ارتباط با خودم، در ارتباط با بدنم آدمی بودن به شدت بی ملاحظه، بی مبالات و سهل انگار؛ تا دلتان بخواهد به جسمم جفا کرده ام در این بیست و پنج ساله؛ از آب یخ خوردن های بعد از چای داغ حساب کنید تا زیر آفتاب ایستادن های متمادی و پابرهنه فوتبال کردن و بی خوابی کشیدن های پی در پی .اما حالا می بینم در آستانه ی وارد شدن به ربع قرن دوم زندگی نسبت به بدنم مهربان شده ام، ملاحظه ی تنم را بیشتر می کنم؛ تا پشت و کمرم راحت نباشد خودم را در صندلی ای رها نمی کنم؛ عطسه که می کنم دیگر مثل سابق دماغم را از پایین به بالا نمی چلانم؛ صورتم را مثل قالپاق اسکانیا با حوله ام خشک نمی کنم، با پوستم بیشتر مدارا می کنم این روزها؛ وقتم را بیشتر جلوی آینه می گذارنم و ساعتهای خوابم را با انگشت شماره می کنم. خلاصه هوای تنم را بیشتر از پیش دارم این روزها؛ نشسته ام با خودم فکر می کنم همه ی اینها اقتضای بیست و پنج سالگی هستند یا دلیل خاص تری پشت اش نهفته است؛ راستش را بخواهید ترس برم داشته مبادا این تن پروری تبدیل به تن محوری شود؛ تبدیل به وسواس؛ می ترسم این وسواس تبدیلم کند به هیولایی که چندی پیش در اینجا تصویر کردم! حالا چشم انتظارم بیایید بگویید که این ها همه یک تغییر جهت طبیعی هستند ؛که شما هم چنین می کنید با بدن هایتان، که بیست و پنج سالگی یک پیچ تند است که مسیر هر کسی را تغییر می دهد؛ که تنها نیستم!

پی نوشت: باور کنید نوشتن از هرچیزی جز حوادث این روزهایمان غذابی است بس الیم؛ باور کنید ننوشتن از این روزها هزار برابر دشوار تر از نوشتن شان است!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :