تو هنوز ایرانی

آمده بودیم، آمده بودی. نزدیک بودیم، خیلی نزدیکتر از وقتی که جلوی تلویزیون زیر لب تحسینت می کردیم، خیلی نزدیک تر از وقتی که درِ گوشمان، " من کجای شب تو رو گم کردم و پیدا شدم " می خواندی، خیلی نزدیک تر از وقتی که از پشت جعبه ی جادو با "کویرم کویرم" غوغا به پا میکردی. آمده بودی، آمده بودیم اشک هم آمده بود، درست مثل همان بعد از ظهری که همه دور هم جمع شده بودیم تا بعد از قریب بیست سال هنرنمایی شاه ماهی را به نظاره بنشینیم؛ که هنوز نگفته بودی "اینور دنیا شبه اون ور دنیا روزه" همه ی پذیرایی خانه ی مادر بزرگ بوی غربت گرفته بود؛ که پای چشم بزرگ و کوچک تر شده بود. آمده بودیم، تو هم آمده بودی و هنوز نرسیده بودی به " ضجه هاتو نمی خوایم، تو هنوز ایرانی" که داشتیم ضجه می زدیم. آمده بودی با یک دنیا نوستالژی "غریبه"؛ نوستالژی هایی که حالا دیگر رنگ و بوی "آشنا"یی گرفتند، رنگ هم صدایی، بوی هم نفسی...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :