شاید بعدا عنوانی پیدا شد

دیشب آمده بود در خوابم؛ گمان کنم در این بیست و چند ماهی که ندیدمش اولین بار بود که می آمد. حس می کنم که در خواب زیاد دوستش ندارم. پوستش زیادی چروک خورده بود و من درخواب چیز شادابتری جستجو می کردم. می دانید اصلا، حالا که بیدار شده ام می بینم در مقایسه با مادربزرگی که به خوابم آمده بود خیلی بیشتر بهش تعلق خاطر دارم، خیلی بیشتر می خواهمش. مادربزرگی که رد پایش در همه ی خاطرات بچگیم هست؛ که هنوز هم وقتی فلش بکهای بلند می زنم، خودم را می بینم که در راه برگشتن از مدرسه دست در دستش داده ام و از آن مسیر باریک کنار رودخانه ی خشکیده ی جلوی خانه شان رد می شوم؛ خودم را می بینم که فقط گاه به گاه برای فرستادن سنگهای سر راهم به اعماق رودخانه ای که هرگز سیراب ندیدمش، دستان چروک خورده اش را رها کرده و عمر مفید کتانی های چرغدارم را کمتر و کمتر می کنم. حالا اینجا فرسنگها دورتر از آن رودخانه ی خشک کودکی هایم نشسته ام و به صفحه ی موبایلی زل زدم که رقم میس کال های که از خانه رویش افتاده دارد کم کم دو رقمی میشود و منی که محزون و سرد شهامتش را ندارم به هیچ تلفنی از حوالی آن رودخانه، چراغ سبز نشان بدهم. نشستم اینجا و همه ی سلولهای خالی مغزم را با شلوغ ترین موسیقی هایی موجود در لپ تاپم پر کردم و متحیرم که منِ ناباور بر چه مبنایی خواب بی سر و ته ام را چنین حزین به سوگ نشسته ام.

پی نوشت: کاش کسی از حوالی آن رودخانه ی خشکیده اینجا را نمی خواند.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :