مهمان بازیِ همخانه ای؛ نه مساله این نیست

همخانه ی مهمان بازی دارم. این را مقدمتا عرض کنم تا نوشته ام به بیراهه نرود. همخانه ی مذکور دیروز بعد از یک ماه و اندی از ایران برگشته؛ قبل از رفتن در مذمت مهمان نوازی افراطی ش بحث ها کرده بودیم و بارها در مناسبت های مختلف به او یاد آوری کرده بودم که داری خودت را به خاطر این رفتارت از آرامش و بسیاری از حقوق مسلم دیگرمحروم می کنی؛ بعد طبق معموال در ژستی فردینانه اضافه کرده بودم که حالا ما به جهنم برای خودت می گویم. هم خانه ای هم به صورت ضمنی تعهد کرده بود که وقتی برگردد آدم دیگری می شود و مهمان بازی تعطیل و به سبیل فلانی قسم خورده بود و به روح بهمانی سوگند! دیروز از همان تماسش در فرودگاه فهمیدیم که مهمان دارد؛ یعنی برداشته با خودش از ایران مهمان آورده؛ این جور مهمانهایش را در کتگوری "ابن السبیل" می چپانیم. اصولا صحبت از ابن السبیل که می شود حرفی برای گفتن نداریم؛ خب ثواب دارد دیگر. گذشت و موقع شام، دیدیم دارد ماست و پنیر و خرت و پرتهای از مرز گذشته را پهنِ سفره می کند؛ سفره که کامل شد غافل از همه چیز سر سفره نشستیم تا بعد از مدتها نان ماستی به بدن بزنیم؛ دیدم غیبش زده؛ صدایش زدم دیدم مشغول لباس پوشیدن است؛ صدا رساند که تو شروع کن من الان بر می گردم. خب من اتوماتیک وار شروع کردم به حدس زدن و فکرم تا حوالی مفاهمی چون اطعام مساکین پیش رفته بود که لشکر مساکین وارد شدند. خلاصه که پنج دقیقه بعد داشتیم شش نفره شام می خوردیم و می گفتند و می خندیدند و قهقهه سر می دادند و من فقط زیر چشمی برایش شاخ و شانه می کشیدم. این ها را ننوشتم که شکایت کنم یا خدای ناکرده بر ضرب المثل "سالی که نکوست از بهارش پیداست" صحه بگذارم. این را صرفا به این علت نوشتم که یادمان باشد اقدام به ایجاد تغییردر اطرافیانمان عیناً حکایت آب در هاون کوبیدن است.یعنی اساسا جنسیت آدمها را می توان با جراحی ای چیزی تغییر داد اما عادتها و خلقیاتشان را خیر.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :