تکجوابی ها

مارکز اعتقاد دارد که هر نویسنده ای در تمام عمر ادبیش تنها و تنها یک قصه برای روایت کردن دارد؛ برای مثال یگانه ی قصه ی  خودش را حکایت تنهایی بشر می خواند؛ تنهایی ای که در حکایت زندگی شخصیت های عمده ای که خلق کرده، از دیکتاتور عجیب غریب «خزان پیشوا» و سانتیاگو ناصرِ «گزارش یک مرگ» گرفته تا اورسولا ایگوران و خوزه آرکادیوی مؤسس در «صد سال تنهایی» بارز است.

مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که این فرمول مارکز، می تواند در مورد همه ی آدمها به نحوی صادق باشد؛ یعنی خوب که نگاه کنیم می بینیم همه ی آدمها در طول عمرشان حول یک درون مایه ی اصلی و در راستای نیل به یک آرمان مشخص حرکت می کنند. انگار این تک موضوعی بودن آدمها جزئی از فطرت بشری باشد. نشسته ام برای خودم دارم سود و زیانهایِ وجود یک درونمایه ی مشخص در زندگی را سبک سنگین می کنم؛ به نظرم حسن ماجرا شاید در این باشد که اگر این تم یگانه را کشف کنیم، پروسه ی شناختن افراد برایمان ساده تر خواهد شد؛ شاید مسیر خودشناسی هم با کشف این تم هموارتر گردد.

اما یک وقتهایی هست که این درونمایه های خاص از دل عقده هایمان شکل می گیرند، از کمبودهایمان ناشی می شوند و با تعصباتمان هم راستا می گردند، آنوقت است که نه تنها به منجلاب تکرار کردن خود و محدود شدن کشیده می شویم بلکه به بیراهه ی تعصباتمان خواهیم غلطید؛ اینجاست که آدمهایی می شویم که زیر مجموعه ی ژانر خاصی قرار می گیرند که اسمش را گذاشته ام "تک جوابی": یعنی آنها که برای همه ی سوال های و چالش هایی که با آن مواجه می شوند تنها و تنها یک پاسخ واحد دارند. آدمهایی از این دست را شاید دور و بر خودتان زیاد دیده باشید؛ آنهایی که به فرض، همه ی عمر به دنبال یک هویت از دست رفته اند، در هر سوراخ سمبه ای پی حق تضییع شده شان می گردند، شب و روز مترصد انتقام گرفتن از هر کسی و هر چیزی هستند که در مسیرشان قرار می گیرد.

شاید بهتر باشد بنشینیم و قصه ی یگانه ی زندگی مان را پیدا کنیم؛ بنشینیم و علیرغم همه ی پیچیدگی های ذهنیمان برای خودمان یک عبارت معادل بیابیم؛ بیاییم ریشه یابی کنیم ببینیم قصه ی منحصر به فرد زندگیمان را دوست داریم یا نه و اساسا این قصه در راستای سعادتمان قرار دارد یا خیر؛ بیایید اصلا راجع به این موضوع بیشتر حرف بزنیم.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :