حتی جریان سیال ذهن

یک هفته ای می شود که به کل دیسکانکتم؛ حالا شاید هم از خیلی قبلترش دیسکانکت بوده ام و از پس مانده های فرکانس های پیشین برقرار می شدم، حتی برقرار می شد یا برقرار می شدیم. کسی چه می داند؛ دنیای ارتباطات است و هزار رسم ناشناخته؛ خب دیگر باید بدیهی باشد که دیسکانت که می شوی دیگر گودری هم در کار نیست، یعنی اگر هم باشد کامنتی منعقد نمی شود یا لایکی آن بالای پست نمی نشیند؛ شر را که دیگر حرفش را نزنید؛ اینها که می گویم بدیهی باید باشد نه؟ آهان این را هم بگویم، دیسکانکت که می شوی دیگر قهوه هم مزه نمی دهد؛ یعنی می دانید، مزه می دهد اما طعم ندارد؛ حالا هر چقدر هم که کتری را بالای بالا گرفته باشی و در فنجان سرازیر کرده باشی تا کف کند؛ کف کنی، کف کنیم! همین نسکافه های آماده ی جنسینگ دار را عرض می کنم؛ به قهوه جوش های خود شک نکنید! اوه و حتی جوجه کبابها! حالا هر چقدر هم که خوابانده باشی شان؛ در آبلیمو در زعفران، در روغن زیتون؛ حتی در پس مانده ی تجربیات دودآلود ظهرهای جمعه! جواب نمی دهد آقا، خانم؛ عالیجنابان؛ جواب نمی دهد. دیسکانکت که شده باشی اصلا هیچ چیز جواب نمی دهد حتی تلفن؛ حتی دختر همسایه به سلام صبحگاهی؛ حتی دمبل الملامل... حتی درد!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :