من، خالی از شوقِ پریدن

برایم از دبیرخانه ی همایش یا هرجهنم دره ای که اسمش است نامه آمده بود که ابسترکت شما پذیرفته شده و برای تحویل مقاله تا فلان تاریخ مهلت دارید. نشستم با خودم فکر کردم که ببین الان  بین همه ی ملزومات نوشتن یک مقاله تو مانده ای تنها و لاشه ی یک دنیا خیال باطل که همه اش را با آن کروات بنفشه پشت تریبون همایش بافته ای. خودت هستی و این چند تا کتابی که روی هم انبار کرده ای، چند مقاله ای که خوانده ای، یادداشتهایی که یک روزی با شوق و ذوق جمع کردی که توی مقاله ات بچپانی، صفحه ی سفید Word و انگشتان بی رمقی که باید فرمانهای یک مغز خالی و بی انگیزه را به یک زبان نامهربان کلمه کنند. می دانید چیست؟ اصلا نبرد یک ذهن خالی و یک صفحه ی سفید همیشه و همیشه مواجهه ی مایوس کننده ای بوده و خواهد بود. نبردی بی برنده. جدالی بی فرجام. مخلص کلام خط خطی! خب همه ی اینها را که کنار هم که بگذاریم نتیجه اش می شود همین کاری که من کردم؛ همین تصمیم شومی که من گرفتم. بعله درست حدس زدید؛ برداشتم برای دبیرخانه همایش نوشتم آقا جان نخواستیم؛ ابسترکتمان حلال جانمان آزاد. این روزها منُت نفسی که می کشیم هم بر سر این چرخ گردون سنگینی می کند، مقاله و سمینار که دیگر داستان خودش را دارد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :