در رثای گیره لباسهای آقای هـ

این سری که رفته بودم ایران موقع برگشتن هر کس به فراخور بضاعتش، روحیاتش، عشقش، هدیه ای آوره بود؛ از سری کامل آثار کافکا که آقای وکیل آورده بود و ست آدیداس خاله گرفته تا لیوان دسته دارها و قوری مادر بزرگ و صد دلاری های تا تخورده ی آن یکی خاله و عطر عمو و غیره و ذالک؛ اما باور کنید هیچ کدام از هدیه ها اندازه ی گیره لباسهای چوبی آقای هـ هر روز و هر شب با من ارتباط بر قرار نمی کنند؛ یعنی باور نمی کنید هر دفعه که لباسها را روی بند می اندازم لبخند آقای هـ و نگاه پر غرورش موقعی که گیره ها را به دستم داد جایی نزدیک بند رختها حلول می کند؛ می خواهم عرض کنم کاری که این گیره های لباس با من کردند آن صد دلاری هایی که حالا اثر در آثارشان هم نیست نکردند؛ که ارزش هدایایی که می دهیم و می گیریم ابدا به بهای مادی شان نیست؛ که هدیه دادن هنر است؛ هنری که همه باید بیاموزیمش.

*  عنوان پست اگر هنوز این بالا نشسته، صرفا به سبب اثبات "نباختن لوتی" است و بس!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :