از درد فهمیدن

 

احتمالن دردی که در فهمیدن است در زائیدن نیست.

 

در فامیل ما موضوع "درد فهمیدن" همیشه با یک مثال کلیشه ای همراه بوده است؛ برای همین است که وقتی این جمله توجه محافل گودری را به خود معطوف کرد تصمیم گرفتم یک بار برای همیشه این حکایت را رسانه ای کنم تا شاید از درد ننوتنش خلاصی حاصل شود. در خبر است که خانواده ای پر جمعیت از اقوام نگارنده بعد از فوت پدر، در محفلی گرد هم می آیند تا فعل انحصار ورثه را در معیت تنی چند از ریش سپیدان فامیل صرف کنند. بنا به رسم نا نوشته ی محافلی این چنین، که حصول توافق بی جر و بحث و جنگ اعصاب دشوار به نظر می‌رسد خواهران و برادران هر یک دیگری را به زیاده خواهی متهم کرده و نتیجتن جدالی سخت بالا می گیرد. گویی در اثنای این دعوا بوده که یکی از برادران که دست بر قضا با مدرک تحصیلی دیپلم تحصیل کرده ترین و فرهیخته ترین عضو خانواده بوده، طی اقدامی انقلابی از جای بر خاسته به اندرونی می شتابد و در حضور عروس و دامادهای خانواده که به گود انحصار ورثه راه نداشتند بنا به سر بر دیوار کوبیدن و گریستن می گذارد؛ اما این تمام ماجرا نیست چرا که شاهدان ماجرا متواتراً نقل کرده اند که نامبرده در حین گریستن و سر بر دیوار کوفتن زمزمه می کرده " کاش نمی فهمیدم کاش نمی فهمیدم؛ کاش دیپلم نگرفته بودم، کاش دیپلم نگرفته بودم! "

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :