از رنج بی بال پریدن

تا بیاید همین چهار پیراهنِ رنگ و رو رفته ی  آویخته در جارختی اش را پاره کند، به سیاهچال سی سالگی  هم خزیده است؛ قصه اما  قصه ی رخت های آویخته در کمد و "همین لباس زیبا"ی یک انسان بیست و چند ساله نیست؛ قصه قصه ی یک "آدمیت" به زنجیر کشیده شده است؛ حکایت یک روح اسیر. برای پی بردن به عمق فاجعه کافیست قفل انباری ذهنش را به شاه کلید رفاقت بگشایی و قفسه ی تابو ها که دست بر قضا پر رونق ترین قفسه ها نیز هست، بیابی؛ قفسه ی انباشته از تابو های رنگارنگ از همه جنس و همه رقم. و البته در نقطه ی مقابل قفسه ی  هوس های مانده بر دل که طبعن در این هنگامه چندان بی رونق نمانده است؛ هر چند همه ی اقلامش سالهاست که خاک می خورند و با گذر زمان می فرسایند. قهرمان ماجرا پس از مدتها اسارت و دست و پا زدنهای طاقت فرسا، با همه ی زخم های کاری و خون مردگی های به جای مانده از هماغوشی با زنجیرها، جسمش را از حصار زندان رهانیده و فوتهای طوفان آسایی به هوسهای بایگانی شده اش وزانده و حالا در سر سودای پرواز دارد. نیمه شبها که ورد "بر لب و سبحه بر کف"  با دلی پر از شوق وصال از لای تاریکی اتاق راه ناکجا آباد هوسها را در پیش می گیرد، به پرنده ی زخم خورده ای می ماند که در تاریکی، دور از چشم شکارچیان شب، مشق پرواز می کند.  و من اینجا با شاه کلید زنگار بسته ی رفاقت در مشت، بیم تیزبینی شکارچیان شب و ویرانگری زخم های چرکینش ،خواب از چشمم می رباید و مدام زیر لب ورد می خوانم که کاش قرار می گرفت؛ می‌نشست و دل به حرف دلم می سپرد و تن به مرهم می داد؛ آنوقت شاید دست در دست هم سری می زدیم به انبار تابوها و تک تک شان را بیرون می انداختیم، غبار از قفسه ها می زدودیم و جایش گلدانهای شمعدانی میگذاشتیم. با خودم می گویم کاش انقدر تک و تنها و بی پناه نمی پرید؛ کاش می دانست موقع بیرون خزیدن های دزدانه اش یک نفر هست که با تمام وجود می فهمدش و تأئیدش می کند. کاش حالا که می پرد انقدر تلخ نمی پرید؛ کاش برای یک بار هم که شده لذت بی درد پریدن را تجربه می کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :