دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

دیر یا زود باید یک بار می نشستم اعتراف می‌کردم. یک بار باید می‌نشستم و سبک می کردم خودم را از زیر بار این وجهه‌ی مسخره‌ای که برای خودم درست کرده بودم؛ این که یک عمر آدم سینما نبودم. که هر موقع صحبت از فیلم و سینما می شد بحث را منحرف می‌کردم؛ که خودم را پشت ادبیات قایم کرده بودم؛ خنده دار است یک ژست "ضد اقتباس" هم به خودم می گفتم با خزئبلاتی از این دست که قصه ها باید لای کتاب‌ها بمانند؛ نباید کشیدشان جلوی دوربین؛ نباید آدمها را "فیلم" کرد. که سینما تصویرها و توصیفات را خراب می کند. در مجازستان البته استراتژی متفاوت بود. قصیه را می شد با یک سرچ مختصر لاپوشانی کرد؛ به فرض طرف که می‌پرسید "رنگ بنفش" اسکورسیزی را دیدی؛ "اوه آره " ای می گفتم و سریع شیرجه می زدم در بحرِ گوگل؛ اسم هنرپیشه ها و کارگردان و کست و کرو از "آی ام دی بی"، پلات داستان از "ویکی پدیا" و خلاصه یک جور به بهانه ی "برم چای بیارم" سر و ته ماجرا را به هم می‌آوردم. خب البته تقصیر هم‌نداشتم. آدمی بودم که پای فیلم بند نمی شدم. فیلم دیدن برایم شکنجه بود. هنوز هم که هنوز است فیلم را مثل سریال می بینم؛ انگار همه‌ی فیلمهای جهان قابلیت این را دارند که صندلی‌های زیر پایم را میخ‌دار کنند. غل و زنجیر لازمم پای فیلم. مدتی‌ست اما علی‌الظاهر به صراط مستقیم هدایت شده‌ام. شاید جادوی تنهایی باشد؛ یا اقتضای سن یا نمی دانم تغییر مزاجی چیزی. اما به هر حال برگشته ام. حالا هر چه بیشتر می‌گذرد از این گذشته‌ی تهی خودم خرسند تر می شوم؛ خوش‌خوشانم است که آدمی هستم که یک عالمه سنگر فتح نشده پیش رو دارد؛ که تازه همین امروز «عطر زن» را دیده و چند ساعتی‌ست سرمست است؛ که "قرمز گیشلوفسکی" را هنوز باید ببیند. که باید «کوبریک» و «اسپیلبرگ» و «کاپولا» را کشف کند؛ که برای خودش لیست «باید ببینم ها» درست کرده و هر روز یکی شان را های لایت می‌کند؛ پای اسم بعضی‌هاشان تیک و ستاره و دایره می‌کشد...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :