سرزمین ربات‌های زرد

حوصله ندارم بردارم از ماشینی شدن انسان هزاره ی سوم و در ستایش یا نکوهش دیسیپلین اجتماعی یا بی‌فرهنگی قوم زرد رساله تولید کنم؛ اساسن اگر حوصله‌اش را داشتم هم جسمم یاری نمی‌کرد. از دیشب که مثل شیری به دنبال شکار به بیشه زدم و در عرض کمتر از نیم ساعت لرزان و سوزان برگشتم به آشیانه م، حالم چندان خوش نیست. آنفولانزاست لابد. مرغی و خوکی اش را البته نمی دانم. بلند شده ام آمدم دانشگاه که هم جناب سوپروایزر را قبل از تعطیلات کریسمس زیارت کنم و گزارش کاری تحویل بدم، هم سری به درمانگاه دانشگاه بزنم. طبق معمول به وقت استراحت و نهار و نماز حضرات خوردم. باید لااقل دو ساعت آنجا منتظر بنشینم؛ جالب اینجاست که دکتر و پرستار و آبدارچی همگی بیکار روی کاناپه های چرمی اتاق کشیک نشسته اند و لودگی می کنند. دارم از تب زبانه می کشم. دو سه باری به پرستار و دکتر رو می زنم که بیایند نسخه‌ی ما را بپیچند. برای این کار انواع و اقسام روش‌های مخ‌زنی را امتحان می‌کنم. سرشیفت با لحنی عصبانی اتمام حجت می‌کند و صرحتاً اعلام می کند که تا قبل از ساعت دو دست به سیاه و سفید نخواهند زد. یک ساعتی روی صندلی های کلینیک انتظار می کشم؛ رسمن دارم میسوزم از تب، آتش خشم هم مزید بر علت شده است. به سرم می‌زند بروم داروخانه‌ی کلینیک و یک بسته پانادول ابتیاع کنم، شاید تبم فرو کش کرد. مسئول داروخانه می‌گوید باید نسخه داشته باشی. مثل معتادها التماس می کنم یک قرص بدهند، تاکید می کنم فقط یک قرص. اما ظاهرا کسی گوشش بدهکار نیست. انگار در این دو ساعت استراحت از انسانیت هم معافشان کرده‌اند. کیفم را بر می‌دارم؛ در را با همه‌ی نیرویی که برایم باقی مانده به هم می‌کوبم و از کلینیک بیرون می زنم. سوار تاکسی می‌شوم تا هر چه زودتر برسم خانه؛ جایی که استومینوفن کدئین‌های مادر انتظارم را می‌کشند...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :