صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر...

سالهاست به کابوسهایی از این جنس مأنوسم؛ کابوسهایی که یک پای ثابتش پدر، دست به کمر ایستاده است و پای دیگرش دست و پا چلفتگی های من توی ذوق می زند و البته مقادیری ابزار و ادواتی که به طبع در خواب هم بقرینه ی بیداری از به کار بردن صحیح شان عاجزم؛ همین دیشب بود که خواب می دیدم با هزار خوف و خفا رفته ام بالای نردبان که پرده های تازه شسته شده ی پذیرایی را نصب کنم و با لبه های تیز نردبان همه ی دیوار را خراش دادم، پرده ها به نردبان گره خوردند و دست آخر مقصدِ سقوط آزادم دستهای ناامید و خشمگین پدر شد. تا جایی که یادم می آید یونگ دو کاربرد عمده ی خوابها را «کارکرد جبرانی» و «کارکرد آینده نگری» می داند؛ کابوسهای من باید در گروه نخست جای بگیرند، منتها نه برای من که قربانی واقع می شوم بلکه برای پدر که هیچوقت در عالم بیداری نابلدی م را به رویم نیاورده، که هیچوقت برای این دست و پا چلفتگی مواخذه ام نکرده. حالا گیرم که به شوخی و طعنه و کنایه  و با زبان بی زبانی هزار بار یادم انداخته که خوب شد رشته ی الکترونیک را ادامه ندادم. اما چه نیاز به بیان کردن دارد وقتی که هر بار که آچار به دست شده ام این حسرت را در چشمانش دیده ام که چرا پسرش مثل خودش آدم آچار بدستِ مهندس صفتی نیست که چرا هنوز هم در بیست و پنج سالگی پیچ گوشتی را مثل چلاق ها دستش می گیرد؛ که چرا آدم پرکتیکالی از آب در نیامده م و همه ش توی فضا سیر می کنم. لابد هنوز هم یادش نرفته وقتی با پسر خاله کوچکترم کشتی می گرفتم در کسری از ثانیه خاک می شدم؛ که آن روز در زیرزمین خانه ی دائی، سه دست پشت سر هم بازی حیثیتی پینگ پنگ را واگذارکردم. لابد حسرت می خورد که آن روز خانه ی مادر بزرگ نتوانستم جلوی چشم آن همه آدم استارت مهتابی را عوض کنم و آخرش خودش مجبور شد روی چارپایه برود؛ که چرا فرق کاربراتور با کوئل ماشین را نمی فهمم. شعرهایم را که برایش می خوانم هم فقط سر تکان می دهد؛ گیرم که به زور، شوی احسنت احسنتی هم به راه بیاندازد؛ اما می دانم در دلش می گوید به جای این مسخره بازی ها کاش سیستم احتراق مشعل شوفاژ را می فهمیدی؛ کاش به جای وبلاگ نوشتن برای یک بار هم که شده لیست بیمه های من را رد می کردی. حالا هم اینها را ننوشتم که از پدر گلایه کنم یا بگویم از آدمی که هستم یا آن آدمی که قرار است بشوم ناراضی ام، یا چه؛ اینها را نوشتم تا یادم بماند، چاره ای ندارم جز اینکه یک روز با همین قلم و کاغذ و ادبیات و بیت و قافیه کاری کنم که سرش را بالا بگیرد، که توی دلش بگوید به جهنم که فرق آچار چرخ و جک را نمی داند، عوضش بچه م فلان و بهمان است. اینها را نوشتم که تا در آستانه ی این سال نو یادم باشد تا دیر نشده باید پروژه های منجر به فلان و بهمان شدن را استارت بزنم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :