اکباتان خاکستریست

همین امروز صبح که از لای پنجره ی اتاق فربد کبوترهای فربه ی طوقداری که از روی سنگفرشها دانه می چیدند را تماشا می کردم، دلم اکباتان را رنگی خواست؛ خواهشی ناگهانی از جنس تمنای یک خوراکی ترش بعد از یک چرت نیمروزی. با خودم فکر کردم کاش عصر یکی از همین روزهای بهاری که هنوز بنفشه های هفت رنگ به ساز نسیم می رقصند، یا صبح یک روز تعطیل که هنوز تکلیف آدم با مقوله ی سرما و گرما مشخص نیست، می شد یکی یک سطل رنگ و قلمو دست ساکنان شهرک داد و اکباتان را از این خاکستری حزین رهانید؛ که ساختمان های غباراندود را به مهمانی بهاره ی رنگ ها دعوت کرد. بعد از ظهر در راه برگشت از ضیافت کتابها و آن جلسه ی وداع دودناکِ پر غصه، چشمم به عمارتهای خاکستری افتاد و باز ایده ی رنگها در بستر فکرم پهلو به پهلو شد. سر به هوا برای خودم تقابل نیلی آسمان و بنفش خیالی طبقات فوقانی را تصور می کردم که صدای شیون و ناله و آژیر آمبولانش و پلیس رشته ی خیالپردازی هایم را گسست... حالا نشسته ام اینجا جلوی پنجره و به آن جوان می اندیشم؛ به آخرین لحظه های زیستن؛ به اینکه اگر پسرک در آن لحظه های واپسین، پیش از جستن به آغوش مرگ، چشمش به جای بلوک های سیمانی به طبقات رنگ به رنگ روبرویش می افتاد باز هم دلش به پریدن رضا می داد؛ که آیا اکباتانِ هفت رنگ هم چنین بی رحمانه قربانی می گرفت؟!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :