استوا انار ندارد!

این خیلی بد است که اینجا را شعرواره برداشته؛ آدم بعضی وقت‌ها روزگارش نثر است، حالش نثر است، حرف حسابش نثر است؛ به شعر در نمیاید لعنتی؛ به شعر درآمدنی هم باشد آدمیزاد بعضی وقت‌ها زورش به کلمه‌ها نمی‌رسد که نمی‌رسد. از طرفی  دلش هم نمی‌آید بردارد این وسط هر چیزی هم بنویسد و برود. این می‌شود که حرف می‌ماند توی گلوی آدم. می‌شود حکایت انسان بی دفتر. همین من، تا پاییز آمده -یعنی خودش که نه، خبرش آمده- نیت کرده‌ام از این بی فصلی و یکنواختی استوا قدری بنالم؛ ناله‌هایم را قطار کنم و با چند تا اینتر بفرستم‌شان روی ایر، اما نشده که نشده؛ کلمه‌ها بد قلقی کرده‌اند، از زیر دستم در رفته‌اند، تن نداده‌اند خلاصه. اصلا شعر را اگر با یک مشت کلمه‌ی سر به هوای زورکی بنویسی می‌شود مثال اعترافات یک زندانی که بازجویش با هفت تیر نشسته بالای سرش و "بنویس بنویس" از زبانش نمی‌افتاد. نمی‌شود که؛ همین خانم مریم حیدزاده خودمان هم لابد روزگاری به این موضوع رسیده بودند که "شعر باید خودش بیاد "معروف‌شان را سرودند. القصه امشب که با دو دست پر از کیسه‌ی خرید رسیدم خانه دیدم الان قریب به سه سال است که من با همین وضع، توی همین هوای باران خورده، از همین تاکسی‌های قرمز و آبی پیاده شده‌ام جلوی پلکان خانه .سه سال آزگار است از همین پله‌ها بالا آمده‌ام، کیسه‌ها را وسط هال ولو کرده‌ام تا برگردم پشت‌دری را بیاندازم. بعد هی دلم خواسته کولر را هل بدهم که شاید زودتر تب خانه را فرو بنشاند؛ که دلم خواسته کسی باشد که بیاید کیسه‌ها را از دستم بگیرد یا دست کم چفت در را بیاندازد؛ که بپرسم این بسته گوشت را برای چند وعده باید قسمت کرد. بعد نشسته‌م با خودم فکر می‌کنم که یعنی واقعا سه سال گذشت؟ از این "یعنی واقعا سه سال گذشت"‌های معمولی که همه‌مان در زندگی بارها و بارها تکرارش می‌کنیم نه؛ یک "یعنی واقعا سه سال گذشت؟" واقعیِ استوایی. خب البته این کشف شخصی من نیست ولی واقعا به خاطر یکنواختی اقلیمیِ اینجا، گذر زمان سخت حس می‌شود؛ تند و کند گذشتنش در قالب زمان حال یا گذشته‌ی کوتاه را هنوز خوب نمی‌دانم، زیادی تابع رضایتمندی‌ات از زندگیست آخر.ولی وقتی به گذشته نگاه می‌کنی می‌بینی تند یا کند، ناجوانمردانه گذشته. اصلن همین چیزهاست که برای انتخاب مقصد آوارگی بعدی قدری وسواسم را زیاد می‌کند. وقتی می‌بینی اقلیم چنین می‌آید وسط زندگی هر روزه‌ات بساط می‌کند قدری نگران می‌شوی؛ وقتی میینی زمانه ی آزمون و خطا کردنت دیگر گذشته. می‌دانم این حرف‌ها را باید خیلی پیشترها می‌نوشتم ولی خب حالا اینکه گاو به دمش رسیده و به عمر استوا هم چیز زیادی نمانده شده‌اند مزید بر علت که چشمم را بازتر کنم. که سعی کنم مهره‌هایم را درست بچینم. بروم جایی که اگر دلم تابستانهای زردآلو خواست؛ پاییزها انار خواست، شماتتش نکنم. بروم جایی که گذر زمانش این‌قدر بی‌رحمانه نباشد. اما خب خوبیش این است که لای همه‌ی این اما و اگرها ته دلم روشن است که این روزهای دربدری هم "می‌گذرد و می‌گذرد و می‌رسد به جاهای خوب؛ می رسد به خوبتر، می رسد به عالی، به کافی..." محکوم است که برسد؛ چاره ندارد...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :