خود آچمز نمایی: یا بلوغ پشت دره حواست کجاست؟

آدمیزاد (به گمانم از نوع ناسالم/نابالغش) موجودی است که فطرتن ازبرخی انواع «آچمز شدن» لذت می برد؛ این را به پشتوانه‌ی تجربیات این چند وقته‌ام که با مداقه در احوالات خود و اطرافیانم به دست آمده عرض می‌کنم. به فرض من امروز انسانی هستم که در جیب‌‌ام (نه در حساب بانکی‌ام) یک ریال هم پول ندارم و از شدت گرسنگی چشم‌هایم در حال سیاهی رفتن هستند؛ از طرفی یخچالی دارم که پر از مواد خامی است که انسان را برای آشپزی به سمت خود می‌خواند. اما از آن‌جایی که آدمیزاد موجود «آچمز پسندی» است، من خودم را در وضعیتی قرار داده ام که یک سویش پول نداشتن است (محرومیت از کافه‌خواری) یک سویش حوصله ی آشپزی نداشتن و نتیجه‌ی مستقیم‌اش گرسنگی. خب رو راست که باشی می‌بینی در این قضیه هم محنت نهفته ‌است هم لذت (لذت جار زدن گرسنگی و توجه خریدن یا لذت بیمارگونه‌ی اعتبار شخصی خریدن به‌واسطه‌ی زجر)؛ یک حساب سرانگشتی به شما خواهد گفت که اگر من به حال گرسنگی‌ام چاره‌ای نیاندیشم، معنی‌اش این است که برای من لذت ماجرا به محنتش می‌چربد. این قضیه را خیلی راحت می‌توان تعمیم داد به سایر گرفتاری‌های زندگی. اصلن خوب که نگاه کنیم می بینیم وجود خیلی از گرفتاری‌های زندگی به خاطر این است که داریم از محنت‌مان لذت می بریم برای همین است که حتی با علم به مهمل بودن معجزه، چشم به یک حادثه‌ی خارق العاده می‌دوزیم. خوشبختانه مدتی است نه تنها تکلیفم با این لحظه‌های آچمز گونه‌ی خودم روشن شده؛ بلکه دیگر گرفتاری‌های این‌گونه‌ی دیگران هم تکانم نمی‌دهد؛ خب نمی‌شود آدمیزاد گرسنه‌اش باشد حوصله‌ی آشپزی هم نداشته باشد. تنگش گرفته باشد، حال دسشویی نداشته باشد؛ سودای دکتر شدن در سر بپرورد، حال درس خواندن نداشته باشد.

آنوقت به را‌هکارهای برون رفت از «آچمز» که فکر می‌کنم عباراتی چون "برو بمیر(Go Fuck Yourself) " را بهترین گزینه می‌یابم. (البته که حق با س است وقتی می گوید می‌شود بسته به شرایط با خود مهربانتر از اینها هم بود) ولی به گمانم همه‌چیز از بعد از همین "برو بمیر" آغاز می‌شود. این جمله را که ادا کردی، تازه شروع کرده‌ای به پذیرفتن مسئولیت زندگی‌ات به شکلی بالغانه . پذیرفتن مسئولیت زندگی هم یعنی دیگر کسی در زندگی مدیونت نیست. وقتی از کسی دینی نداری هم، حس نارضایتی‌ات از زندگی فروکش می‌کند. چنین می‌شود که بالاخره از آه و ناله خسته می‌شوی؛ بلند می شوی می‌روی سر یخچال، یک فروند سینه‌ی بلورین مرغ بیرون میکشی از یخ و پیشبند می بندی. این روزها معتقدم اساسن کانسپت «توجه» اگر خریدنی هم باشد و اساسن اگر در خریدنش منفعتی هم نهفته باشد باید با کاری چون ارائه‌ی گزارش طبخ "کوردن بلو" (گوردون براون خودمون) خریده شود، نه آه و ناله‌های از سر گرسنگی و گشادی. این روزها شاید این بالغ درونم است که سکان به دست گرفته و می‌تازد.

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :