تنازع برای بقا یا نوشیدن جام زهر

اعتراف می‌کنم نوشتن پستهایی از این دست در تخصص من نیست ولی خب آدمیزاد است و مجبور است جایی حرف دلش را بزند و الا غم‌باد می‌گیرد و دست آخر می‌ترکد. این را علما می‌گویند حرف خودم نیست. تز لعنتی تمام شده. مانده بیست صفحه‌ی دیگر هم غلط‌گیری شود و و دو تا خلاصه داستان یک صفحه‌ای پارافریز شوند، یک پاراگراف به فصل آخر اضافه شود، ابسترکت یک صفحه‌ای به مالایی ترجمه شود و تمام. همه‌ی اینها که عرض کردم یعنی ده ساعت کار مفید. اما خب برای همین ده ساعت الان دو هفته است الافم. هر روز صبح فایل‌ها را باز می‌کنم جلویم و ناغافل فرار می‌کنم به اینجا و آنجا؛ از فیس بوک و گودر گرفته تا مرتب کردن پوشه‌ها و تعریف کردن پروژه‌های ترجمه‌ی جدید و ای‌میل‌بازی با آدم‌هایی که فقط ده درصدشان جواب آدم را مثل آدم می‌دهند. خب معترفم که این فرار ناغافل را خیلی دیر کشف کرده‌ام. اساسن موجودی هستم که از خودم شیرین گول می‌خورم؛ شاید وجه دیگرش این باشد که خودم را شیرین گول می زنم. نمی دانم، اما هر چه که هست امروز نشستم به واکندن سنگ‌هایم برای خودم. خیلی ساده است: دلیل این بازی در آوردن‌ها این است که از طرفی انگیزه‌ای برای برگشتن ندارم و از طرف دیگر این‌جا بعد از این سه سال خانه‌ام شده است و بخواهم یا نخواهم دلبسته‌اش هستم. بدیهی است دلم برای یک سری آدم‌ها در ایران تنگ شده، اما می‌دانم این حس دو روز هم دوام نخواهد آورد. چاره چیست؟ تنها راهی که به ذهنم می‌رسد این است که بروم بلیط برگشته‌ام را بخرم. خودم را پرت کنم به قعر چاهی که می‌دانم ته‌اش چه خبر است. استراتژی مطلوبی نیست، اما خب خیلی‌ها با همین استراتژی شناگر شده‌اند؛ سیستم سنتی مربیان شنا را عرض می‌کنم که طفل بی‌چاره را پرت می‌کنند وسط قسمت عمیق استخر و از آن‌جا به بعدش تنازع برای بقاست که از طفل، شناگر می‌سازد.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :