ما قانعیم گر به همین اکتفا کنند

پرداخت قبض آب سه ماه است به تعویق  افتاده است؛ امروز اخطار قرمز رنگ انداختند در میل‌باکسمان! شیر ظرفشویی از بس چکه کرده قبض آبمان روی قبض برق را سفید کرده, اعصاب‌مان را هم به صورت مجزا سائیده. رفتیم برای آشپزخانه شیر خریدیم ولی سایز لوله‌ها به هم نمی‌خورند؛ آچار پیچ‌گوشتی هم نداریم البته. گفتن ندارد، چاه حمام هم گرفته است؛ یک چوب به قاعده ی عصای میتی کومان از جنگل بالای خانه آورده‌ایم تا در حلق چاه فرو کنیم؛ افاقه نمی‌کند! فیوز برق‌مان را چند شب پیش دزدیدند؛ رفتیم به نگهبانی شکایت کردیم. سرنگهبان می‌گوید تقصیر ما نیست؛ نمی توانیم بالای سر تک‌تک فیوزها نگهبان بگذاریم فلذا باید هر بار که از خانه بیرون می‌روید فیوز را با خودتان ببرید؛ من خنده‌ام می‌گیرد؛ آقای هم‌خانه با خونسردی جوابش را می دهد: "یخچالمان متاسفانه برقی است آقا، باید روشن نگهش داریم، ما ایرانی‌ها اگر آب خنک نخوریم می‌میریم". فکر کنم باید برویم کنار کنتورمان تابلو بزنیم: "نفرین خدا و رسول گرفتار شود هر کس فیوزمان را کش برود"؛ باید بدهیم گوگل ترنسلیت به مالایی و چینی و تامیل و هندی و انگلیسی ترجمه‌اش کند؛ البته شاید خودم از پس ترجمه‌ی انگلیسی‌اش بر آمدم؛ نمی دانم! خلاصه که این روزها این فیوز لعنتی شده  واسطه‌ی فیض.  

دلارهای لای «یادداشت‌های کافکا» دارند ته می‌کشند؛ اوضاع دلار هم به شدت خراب است؛ قیمتش مدام در ایران بالا می‌رود در مالزی پایین؛ با یک حساب سرانگشتی سر همین نوسانات قیمت سی و چند درصد فقیرتر شده‌ایم؛ به همین راحتی! باید برویم بلیط برگشت ابتاع کنیم؛ دفعه‌ی پیش که با ایران‌ایر آمدیم توبه‌کار شدیم. لامذهب بدجوری تکان می‌خورد. مرگ را آورد جلوی چششمان. آن‌جا بود که فهمیدیم جان‌مان را خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم دوست داریم. این "خودم را می‌کشم خودم را می‌کشم‌ها" لاف‌اند؛ شما باور نکنید! رفته‌ایم آن یکی ایرلاین را چک کرده‌ایم؛ پانزده کیلو بار بیشتر نمی‌برد؛ لباس‌های مندرسمان به جهنم؛ دلمان برای کتاب‌هایمان می‌سوزد؛ مگر از دار دنیا چه داریم جز همین چهار جلد کتاب؟ هیچی! البته بی انصافی است بگوییم هیچی. آخر یک خط موبایل همراه اول هم به ناممان است ایران؛ فعلا داده‌ایم دست مادرمان. چون مادرمان بلد نبود شارژ ایران‌سل بخرد موبایلش را تاپ آپ کند. ما هم که دل‌رحم.

بعد از ظهرها می‌نشینیم توی کافه، تحولات منطقه را واکاوی می‌کنیم. هم‌خانه‌مان معتقد است سرنوشت قومیت‌ها (اقلیت دوست ندارد؛ حتمن باید بگوییم قومیت و الا عصبانی می‌شود) باید محور همه‌ی مباحث سیاسی اجتماعی باشند. ما اما حرف خودمان را می‌زنیم. آخر ما از همان اولش هم به یک حکومت مرکزی  قدرتمند معتقد بودیم. روزها همه‌اش به این بیت "یک روز صرف بستن دل شد به این و آن ، روز  دگر فلان" فکر می‌کنیم. هی با خودمان می گوییم دیدی اولش چه سخت دل بستی به این خاک، حالا هنوز نرفته خاطره‌ها دارند خفه‌ات می‌کنند. اما خب چاره چیست باید سوخت و ساخت. در یخچالمان رد بولی چیزی هم نداریم که مثلا نوشته را اینطوری تمام کنیم که "می‌روم از یخچال ردبول بیاورم و تمام". باید به همان نصف هندوانه‌ی از دیروز مانده اکتفا کرد. کلن زمانه‌ای شده که همه ش باید اکتفا کرد.. اکتفا کرد ... اکتفا کرد و لابد بعدش هم تمام!

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :