رئالیسم وبلاگی

یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .

(+)

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :