آدمهای خیلی جدی اینجا را نخوانند!

اینجا نمی‌شود صبح که از خواب بیدار می‌شوی صدای موزیکت را بلند کنی و خوش‌خوشان برای خودت غلطک موس بچرخانی؛ نمی‌شود کورن فلکس سنتیِ خودت را بسازی و قاشق قاشق با بی‌خیالی پای گودر مزمزه‌اش کنی؛ صبحانه هم اگر می‌خوری باید سنگک بخوری چون سنگک سنگ دارد. چون مرد باید زندگی را از سنگ بیاموزد. کره و پنیر هم اگه می‌خوری باید با تغیر روی نانت بکشی نه با خوش‌دلی. آخر اینجا موضوعاتی چند وجود دارند برای نگران بودن -برای خیلی نگران بودن؛ برای لبخند نزدن؛ برای جدی گرفتن زندگی -خیلی جدی گرفتن زندگی. آخر اینجا یک نفر بدهی میلیونی دارد؛ آخر اینجا بنیاد خیریه است، بیمارستان روانی است، پادگان است، میدان جنگ است، صحن علنی مجلس است، دنس‌کلاب و مهدکودک و سینما و کنسرت موسیقی که نیست. خوشی/شوخی معنی ندارد. نشستن و با دل خوش ترجمه کردن کیلویی چند؟ مرد تا ساعت نه در رختخوابش غلط بزند یعنی چه؟ مرد کمرش درد بگیرد استراحت کند چه معنی دارد. اینجا زندگی جدی تر از این حرفهاست؛ باید بیل و کلنگ به دست گرفت ؛ باید مرد بود؛ باید توی سرِ زن و آدم "زن صفت" زد. باید جدی بود -خیلی جدی بود. باید عرق ریخت. باید اخم کرد -خیلی اخم کرد.‏ باید بر گور همه شاعران جهان تف انداخت، به همه کتاب‌های عالم شاشید. اینجا زندگی آنقدر جدی‌ست که هر از چندگاهی یکی از این آدمهای خیلی جدی را جدی جدی توی قبر می‌گذارند؛ بعد مردم سعی می‌کنند به روی خودشان نیاورند که این خودش بزرگترین شوخی روزگار است. برای همین هم هی تظاهر به جدی بودن می‌کنند؛ هی ختم و سوم و هفتم و چهلم و سالگرد می‌گیرند تا خودشان هم باورشان شود که زندگی خیلی جدی تر از این است که بشود زندگی‌اش کرد. که بشود لبخند زد. که بشود بی‌خیال بود و حواله کرد چیزها را با آنجایی که خواص همین‌جایی را دارد که ما هستیم.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :