جریان سیال ناخودآگاه

 

دلم می خواست یک کراوات آبی نفتی داشتم با خال‌های ریز سفید با یک شلوار فاستونی سرمه‌ای و یک کمربند چرم اعلای مشکی. دلم می‌خواست هندوانه‌ها یک دکمه‌ای اهرمی چیزی داشتن  که وقتی فشارش می‌دانی همه‌ی تخمه‌ها بریزند دور سینی.  دلم می‌خواست صبح که بیدار می‌شدم این کتری مادر به خطا از پروردگار جهان کهرباها شفای عاجل می‌گرفت و مجبور نبودم باز صد رینگتِ قابل خرج آفتابه لحیم این خانه کنم. دلم می‌خواست صبح تا شب تولید محتوا می‌کردم و آخر شب پولش را به سبکی که به گارسون‌ها انعام می‌دهند می تپاندند توی جیب پیراهنم که گذرم هرگز به این سگ‌دانی پشت دانشگاه که اسمش را گذاشته‌اند بانک نیافتد. دلم می‌خواست کسی وسط نوشتن نیاید بپرسد که چه می‌نویسم و چرا سگرمه‌هایم سر صبحی توی هم است و آیا قهوه می‌خواهم یا نه، که باز یاد آن کتری برقی مادر به خطا بیافتم و چهار ستون بدنم رعشه بگیرد. دلم می‌خواست اوضاع بیداری آن‌قدر خوب بود که لنگرم را این‌قدر قایم در دریای خواب فرو نمی‌کردم. دلم می‌خواست «جریان سیال ناخودآگاه» را به نام خودم ثبت می‌کردم و برای خودم یک گهی می‌شدم درعالم ادبیات. آن‌وقت شاید استتوس‌های فیس‌بوکم را "با یک نخی در وسط " می‌نوشتم که بعد اسمش بشود رمان، داستان بلند یا هر چیزی. دلم می‌خواست "خیلی در بند"* این حرف‌ها نباشم.

*) سر صبحی، از فیس بوک رضا قاسمی.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :