چند چیز مهم

من نشسته‌ام اینجا برای خودم چیز می خوانم و چیز می‌نویسم. کسی نشسته برای خودش در دلم رخت می‌شوید. پودر رخت شویی میریزد، افاقه نمی‌کند، بلیچ می‌پاشد افاقه نمی‌کند، که اگر می‌کرد که دیگر این هنگامه چرا؟ نمی‌دانم چه مرگم شده است. ناخودآگاهم بیماراست لابد. یک دلم می‌گوید بروم کلرودیاسپوکساید بخورم. یک دلم می‌گوید نروم. آخرش هم نمی‌روم. می‌دانم. خود دار شده‌ام، می‌ترسم عوارض جانبی قرص یک ثانیه از این عمر رقت‌بار را کم کند لابد! اصلن کاش میشد آدم نگرانی‌هایش را بردارد بگذارد بالای کوه بلند زیر تیغ آفتاب خشک کند. شاید هم خوراک لاشخورها می‌شد اصلن. شاید هم لاشخورها هوشیارتر از این باشند که سراغ دل‌نگرانی‌های آدم بروند. لاشخورند ناسلامتی، آدم که نیستند.

یک وقت‌هایی برای خودم فکر می‌کردم که خب آدمیزاد مگر از این دنیا چه می‌خواهد؟ انتظاراتم از دنیا در حد آن ترانه‌ی آقای معین بود که می‌خواند: "من از این دنیا چی می خوام، دو تاصندلی چوبی..الخ." جوان بودم و خام لابد. البته حالا هم که پخته‌تر شده‌ام باز نمی دانم چه می‌خواهم از این دنیا. گمان کنم فرمولش را کشف کرده‌ام  اما: من از این دنیا همان چیزهایی را می‌خواهم که ندارم. گفتن ندارد که این طور خواستن، خواستن عبثی است. از هر طرفش که بروی بازنده‌ای. مثل من.

حالا این همه یأس از کجا می‌آید؟ از اینجا که داشتم به جریان روشنفکری (با تعاریف خودم) فکر می‌کردم باز. به اینکه جهانی وجود دارد به غایت مادی. با قانونی که به قانون جنگل می‌ماند. نخوری خورده می‌شوی بی‌شک. این جهان مادی امکاناتی دارد که به شیوه‌ای کاملن ناعادلانه قسمت شده است (به گمان من همین عین عدالت است). عده‌ای راه می‌برند به این امکانات و می‌شوند بهره‌مند و برخوردار (حالا به سبب وراثت، مزیت‌های ذاتی،  پیدا کردم اسم رمز کائنات وغیره و ذالک). عده‌ای راه نمی‌برند و می‌شوند بی‌بهره و بازنده. از قماش بهره‌مندها نیستم. سایکولوژی‌شان را هم نمی‌دانم. اما بی‌بهره‌های عالم دو دسته می شوند به زعم من: یک دسته که «کارگر» می‌خوانمشان، که جان می‌کنند، قناعت پیشه می‌کنند، می‌سوزند و می‌سازند و آخر هم فنا می‌شوند؛ یک عده هم می‌شوند «روشن‌فکر»-به معنی عام کلمه.

روشن‌فکران که بازی مادی را به اغنیا باخته‌اند به تولید معنا و ثبت تعریفات جدید رو می‌آورند. به زبان ساده‌تر واقعیت را طوری تحریف می‌کنند که حداقل بر روی کاغذ خودشان برنده‌ی بازی زندگی باشند. که مکنت معنوی بسازند برای مبارزه با مکنت مادی. برای همین مکنت مادی را ضد ارزش تعریف می‌کنند، ثروت را چرک کف دست می‌خوانند و الخ. ارزش‌هایی می‌سازند از قبیل ادبیات و شعر و فلسفه و شب و روزشان را به انباشتن توبره‌‌ی ارزش‌هاشان می‌گذرانند تا شاید باختن‌شان در میدان واقعی دنیا را جبران کنند یا اساسن تن ندانشان به مسابقه را توجیه کنند. یک عده‌شان روشنفکران آرمان سوسیالیسم را علم می‌کنند، یک عده به طبل معنویات می‌کوبند و زهد را ترویج می‌کنند، یک عده هم مروج و مدرس سایر علوم قبیحه‌ی انسانی می‌شوند. جالب اینجاست که در مسیر زندگی، ناخودآگاهِ این روشنفکران، هر از چندگاهی مچ‌شان را می‌گیرد و به گوششان سیلی واقعیت می‌نوازد تا به یادشان ‌آورد که در جهان ماده، ارزش غایی لذت است و لذت هم خیلی از مرزهای خوردن و خوابیدن و سپوختن و تولید مثل کردن فراتر نمی‌رود. همین آقایی که من باشم الان در حال سیلی خوردن است.بله!

یک عده اما هنوز در خواب خرگوشی به سر می‌برند. بیدارشان کنم؟ بروند درجات و مناسبی که در عالم معنای خودساخته‌ی خود خلق کرده‌اند را نگاه کنند: کشیش سودای کاردینال شدن دارد. طلبه سودای مرجع شدن. که چه بشود؟ که بیشتر زهد بفروشد و بیشتر اعانه جمع کند و بیشتر مکنت مادی به دست آورد چون معنی از آن مکنت مادی است و بس. چرا راه دور برویم؟ نویسنده‌ی گمنام دنبال خواننده‌‌ی بیشتر است، خواننده دنبال شنونده‌ی بیشتر. که بیشتر بفروشد تا در نهایت بیشتر مکنت کسب کند. که بیشتر بخورد و بهتر بیاشامد و با نژاد بهتر بخوابد و سلَف بهتر تولید کند و در یک کلام بیشتر لذت ببرد. پس ارزشهای غیر مادی  این وسط چه هستند؟ بنده عرض می کنم کشک. که جنس جهان از ماده است و غایت آمال بشر کسب لذت مادی بیشینه است و باقی فسانه...

 

بحث اخلاق بماند برای وقتی دیگر

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :