آن مرد با آی‌پاد آمد!

 

پیرمرد با محاسن سفیدش وارد قطارشهری شد. با هر زبانی که می‌دانستی، تنهایی را می‌شد از نگاهش ترجمه کرد. اطراف را نگاه می‌کرد تا صندلی خالی‌ای پیدا کند. تا نگاهم به نگاهش گره خورد بلند شدم تا بنشیند. نشست و با اشاره‌ی مژه‌های فر خورده‌اش تشکر کرد. داشتم به تنهایی آدمیزاد فکر می‌کردم. به تنهایی این مرد. به تنهایی من وقتی مثل او پوست چروکم‌‌ به استخوانم زار بزند. در همین افکار غوطه می‌خوردم که پیرمرد آی‌پاد سفیدش را از جیب جلیقه‌ش بیرون آورد. با هر مشقتی بود ادامه‌ی سیم گوشی‌ها را با دستان لرزانش از جیبش بیرون کشید. از سر شوق لبخندی زدم؛ از این‌که لااقل پیرمرد همدمی دارد به وسعت هارد چند ده گیگی یک آی‌پاد سفید. یادم افتاد به رادیوی دو موج قرمز پدربزرگم. به تنهایی‌اش. به غربت ازلی‌اش در جهان ملودی‌ها و نغمه‌ها. غرقه شده بودم در احوالات خودم در آینده‌ای که شاید حتی در انتظارم نباشد. دستان لرزان پیرمرد بالاخره گوشی‌ها را در انتهای سیم سفید طویل پیدا کرده بودند. به رگ‌هایش خیره شده بودم، به ناخن‌های جوان نشسته به قاب پژمرده‌ی انگشتانش. همان طور که نگاهش می‌کردم گوشی‌ها را گذاشت روی نبضش و کلید بزرگ سفید روی دستگاه را فشار داد. عددها روی صفحه‌نمایش دستگاه بالا و پایین می‌رفتند. پیرمرد نگاهی به صفحه انداخت، زیر لب فحشی به کائنات داد، آهی کشید و کلید دستگاه فشار سنج را به هزار امید بار دیگرفشار داد. دلم به حال تنهایی‌اش سوخت؛ برای تنهایی نسل فشار سنج‌های آی‌پاد نما.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :