کلمه می‌فروختم!

یه زمانی پروژه‌ی ترجمه‌ای برداشته بودم که حق‌الترجمه‌اش را کلمه‌ای با کارفرما حساب می‌کردم. کلمه‌هایم را هم نسبتن گران می‌فروختم و کلن از درآمدم راضی بودم. اما بعد از مدتی حس کردم این کلمه‌های گران دارند زندگی‌ام را دگرگون می‌کنند. می‌آمدم فیس‌بوک پای عکس فلانی کامنت بنویسم با خودم می‌گفتم: چه کاری است الان پنج تا کلمه‌ی فلان تومنی خرج این آدم کنم؟ می‌آمدم وبلاگ آپدیت کنم می‌دیدم هر پستم خدا تومان پایم آب خواهد خورد و منصرف می‌شدم. می‌گفتم اصلن ولش کن انگار راستی راستی روزگار گشاده دستی در کلمه‌ها به سر آمده. کم‌کم موقع حرف زدن با آدم‌ها هم ذهنم به حسابگری افتاده بود. حکایت‌ها را خلاصه می‌کردم. ایجاز شده بود صنعت قالب زبانی‌ام. یادم می‌آید پدر یک بار از اوضاع درس و دانشگاهم پرسید و من فوری جواب دادم حکایت ایکس تومانی‌اش را می‌خواهی یا ایگرگ تومانی؟ نگاهم کرد و گفت «با ما ارزون حساب کن مشتری بشیم؛ ولی کار خوب کاریه که وقتی خوابی هم پول بندازه، وقتی مستراحی هم پول بندازه؛ وقتی مسافرتی هم پول بندازه نه وقتی که نشتی و فک می‌زنی.» این روزها همه‌ی زورم را گذاشته‌ام به پیدا کردن چنین کاری. پروژه‌های کلمه‌ای خدا تومن هم تمام شده‌اند. حالا کلمه می‌فروشم به ازای سه دیوان صد تومان؛ دنبال مخاطب می‌گردم مجانی برایش خطابه کنم؛ آتش زده‌ام به مالم. پدرم راست می‌گفت کلمه فروختن ادم را لال می‌کند؛ کار خوب کاری است که درآمدش شبانه‌روز کنتور بیاندازد...

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :