که پرنده‌ی سفید بداند

آخر هفته‌ای رفته بودیم موزه‌ی هنرهای اسلامی: آخرین بازمانده از فهرست دیدنیهای شهر آژیرهای ابدی. روی پشت بام موزه صحنی است با یک گنبد آبی مشرف به بزرگ‌ترین زندان پرندگان جهان با آن توری بزرگ سبز رنگش که لابد قرار است اسارت پرندگان را میان درختان سربه فلک کشیده‌ی استوایی استتار کند. همانطور که آن بالا، ردپای معمار لابد اصفهانی بنا را میان نقش و نگارهای کاشی‌های آبی گنبد جستجو می‌کردم، چشمم افتاد به پرنده‌ی سفیدی که بالای تور پرسه می‌زد. اوج می‌گرفت و خودش را دوباره به تور سبزرنگ نزدیک می‌کرد. اینکه پرنده‌ی سفید برای زندانیان فخر می‌فروخت و آزادی‌اش را به رخ‍شان می‌کشید یا حامل پیامی از جهان آزاد بود را نمی‌دانم. اما منی که حالا با هزار دلهره و بیم راهی زندانم، بر فراز آسمان آخرین روزهای آزادی هم، حال پرندگان زندانی را خوب می‌فهمیدم. فقط با خودم میگفتم کاش پرنده‌ی سفید که عمری از اندیشه ی زندان جدا پریده هم بداند که زندان ابدی نیست؛ که شکافته خواهد شد این توری شوم. که این زندانی تا حلوای زندان‌بانش را نخورد سودای دوباره پریدن را فراموش نخواهد کرد؛‏ که به کوری چشم زندانبان، زندانی دوباره هم‌پرواز پرنده‌ی ‏سفید خواهد شد در آسمانی که به هیچ توری مشرف نیست.

×

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :