دغدغه‌‌های زبانی من

آن‌هایی که مرا از نزدیک می‌شناسند سطح دغدغه‌ی زبانی‌ام را می‌دانند. دوستان مجازی هم البته شاهدند که چطور گاهی اوقات مته به خشخاش مباحث زبانی می‌گذارم و گهاه و ناگاه حرف زدن و شیوه‌ی نگارش و بیانشان را –دوستانه یا بی‌رحمانه– نقد می‌کنم. داشتم فکر می‌کردم در این زندگی بر من چه گذشته که زبان برایم تا این اندازه دغدغه‌انگیز شده، که شامه‌ام برای استنشاق غلط‌های گفتاری و نوشتاری تا این حد تیز شده است که یادم افتاد به بحران لهجه‌ای که تمام کودکی و نوجوانی‌ام را تحت الشعاع قرار داده بود. بحرانی که اگر چه هنوز هم با من است اما نه هرگز درباره‌اش چیزی نوشتم و نه جز چند دوست انگشت‌شمار با کسی درباره‌اش صحبت کرده‌ام.

پدرم لهجه‌ی شهر زادگاهم را دارد، مادرم اما به فارسی معیار (بخوانید تهرانی) صحبت می‌کند. فکر می‌کنم قانونی باشد که کودک تا پیش از رفتن به مهد کودک یا مدرسه، لهجه‌ی والدی را اختیار می‌کند که وقت بیشتری را با او می‌گذراند. بر طبق همین قانون، تا پیش از مدرسه تمامن به لهجه‌ی مادرم صحبت می‌کردم و این تنها لهجه‌ای بود که می‌دانستم. اما بعد که وارد مدرسه شدم خودم را به لحاظ لهجه‌ام در اقلیت یافتم. این تفاوت با لهجه‌ی اکثریت بچه‌های مدرسه آزارم می‌داد. چون نه تنها منزوی‌ام می‌کرد بلکه بعضن به خاطرش مورد تمسخر واقع می‌شدم و برچسب‌هایی می‌خوردم که فکر کردن به آن هنوز هم برایم چندشناک است. همین شد که در همان سال‌های اول مدرسه سعی کردم لهجه‌ی شایع شهرم (لهجه پدری) را بیاموزم و البته در این راه بزرگ شدن کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری‌ام کمک بزرگی بود. چنین شد که علی‌رغم اینکه اوایل برای صحبت کردن با ملغمه‌ای از دو لهجه بسیار استهزا شدم، اما لهجه‌ی غالب مردمان شهرم را تمام و کمال آموختم. به نحوی که بعدها اصطلاحات اصیلی را در محاوره به کار می‌بردم که حیرت سایرین را بر می‌انگیخت. شده بودم کاسه‌ی داغتر از آش یا به قول فرنگی‌ها کاتولیک‌تر از پاپ!

زیستن با دو لهجه اما هیچ‌گاه کار ساده‌ای نبود و نیست. این‌که مدام به اقتضای لهجه‌ی مخاطبت، تغییر لهجه دهی اگر دوگانگی شخصیتی به بار نیاورد اساسن کار آسانی نیست. مضافن بر اینکه موقعیت‌هایی پیش می‌آید که آدم‌هایی از هر دو لهجه‌ محاصره‌ات می‌کنند و تو مجبوری در کسری از ثانیه یکی از لهجه‌ها را انتخاب کنی. همه‌ای این پیچیدگی‌ها وقتی حالت تراژیک به خود می‌گیرند که بدانی مادری داری که از اینکه به لهجه‌ی مادری‌ات خیانت می‌کنی و در جمع دوستان و معلمان مدرسه و فامیل پدری لهجه‌ی مردمان شهرت را صحبت می‌کنی خرسند نیست. چنین بود که کم کم به ناچار مرزی ترسیم کردم بین آدم‌هایی با لهجه‌ی شهرم و آدمهای با لهجه‌ی مادرم و سعی کردم در مکان‌هایی حاضر نشوم که نمایندگان این دو طیف همزمان حضور دارند. یادم است برای حفظ این مرز احمقانه دوستان مدرسه‌ام را به خانه دعوت نمی‌کردم، از مراجعه‌ی پدر و مادرم به مدرسه و رویاروی‌مان با اولیای مدرسه و دوستانم تا سرحد مرگ واهمه داشتم، تلفن‌های دوستان مدرسه‌ام را در کمد لباس‌هایم جواب می‌دادم و از همه بدتر لهجه‌ای ساخته بودم بین این دو لهجه برای مواقعی که بی راه فرار در مهلکه‌ی دوگانگی لهجه گرفتار می‌شدم؛ زبانی که موقع تکلمش برای اجتناب از ریتمی که لهجه‌ی پدری‌ام را می‌ساخت، مجبور بودم خیلی از ساختارهای معمول زبانی را حذف کنم یا به طرز مسخره‌ای کوتاه و تلگرافی صحبت کنم.

دوست داشتم پاراگراف بعدی‌ام بپردازد به کارهایی که بعدها انجام دادم برای  برون رفت از بحران. اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم این بحران هنوز هم با من است و تنها کاری که برایش کرده‌ام این بوده که مدام در فرار باشم. فرار یعنی تا جای ممکن در دانشگاه و کوچه و بازار با همشهری‌هایم دوستی نکنم، از شهرم فراری باشم و در غربت اگر لهجه‌ی همشهریان‌م را بشنوم بی‌درنگ عرصه را ترک کنم.

نتیجه‌ی چنین زندگی زبانی پیچیده و غم‌انگیزی این بوده که گوشم برای تشخیص لهجه‌ها و زبان‌ها تیز باشد. درست به سان زن حامله‌ای که نسبت به بوها حساس می‌شود، شامه‌ام غلط‌های زبانی را زود تشخیص دهد؛ لهجه زبان دومی که آموختم برایم بیش از حد مهم باشد؛ مدام دیکشنری به دست اینتونیشن و استرس‌ها را چک کنم؛ این شده که قبل از هر کس دیگری مدام در حال ویرایش فارسی و انگلیسی حرف زدن خودم باشم و غلط‌های دیگران را گوشزد کنم یا اگر فرصتش نیست به خاطرشان رنج بکشم. این شده که حالا وقتی با «ف» در موقعیتی قرار می‌گیریم که مجبور است انگلیسی صحبت کند برای حفظ روانم مرا بیرون در نگه می‌دارد. این شده که حالا جایی ایستادم که مادرم در هفت سالگی‌ من ایستاده بود. که منِ قربانی حالا یکی پس از دیگری قربانی می‌گیرم بی آنکه هیچ ذهنیتی از فرجام این کمپلکس زبانی داشته باشم.

× 

کاش حالا که بعد از قریب به بیست سال به حرف آمده ام بیایید درباره‌اش گپ بزنیم.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :