دوباره خانه

آمده‌ام دوباره خانه. بابا طبق معمول هیچ‌کدام از شوهای دکتر هولاکویی را از دست نمی‌دهد مگر اینکه تیر و تخته‌ای در خانه به تعمیر نیاز داشته باشد که خب آن از اوجب واجبات است. خانه‌ی مامان طبق معمول برق می‌زند. قرمه‌هایش خوبند ولی اعتماد به نفسش خیر. جمله‌هایش تکرار می‌شوند و راه قدس از بورکینافاسو می‌گذرد؛ گاهی از ماکوندو؛ گاهی هم هیچ به قدس نمی‌رسیم اصلن. خواهری هست حالا دیگر «معمارتمام»، جانشین خلف برادر، که مثل من پاشنه‌ی آشیلش این است که تا لنگ ظهر می‌خوابد و  وجودش سیبلی است که همه‌ی تیرها را به خود می‌خواند. می ایستد و نمی جنگد و تنها آخر روز زخمهایش را در خلوت نارنجی اش می لیسد. مادربزرگی که خوش‌دلانه رفته بقچه‌ی خاطراتش را جا گذاشته پای درخت آلبالوی باغ کودکی‌هایش و وقتی حرف می‌زند از دهانش پروانه های بنفش پَر می‌گیرند می‌نشینند روی دوش ما، ولی این بر خلاف تصور شما اصلن چیزی شادی‌بخشی نیست. پدر بزرگی هم هست که از بار پیش که دیدمش تنها یک عصا به مایملکش اضافه شده و شاکی می‌شود وقتی مادربزرگ جوراب‌‌هایش را شبانه جاساز می‌کند توی قوطی چای دارجلینگ و خونش به جوش می‌آید لابد وقتی مادربزرگ مدام جلوی رویش مَردش را می‌جوید. و ما گوش‌هایمان این‌ها را می‌شوند، لبان‌مان می‌خندد، چشم‌هایمان می‌گریند و تکلیف‌مان با قلب‌مان هنوز هیچ روشن نیست. آن یکی مادربزرگ به جای تسبیح، کنترل ماهواره به دست دارد، به جای شوربا و اشکنه، ذائقه‌اش حول «نودل» و «کیم‌چی» سیر می‌کند و قصه‌های مفصلش بدون استثنا از عورت حضرت آدم شروع می‌شوند و پُراند از جزئیاتی که حتی می‌توانند دیکنز را به زانو در در آورند. اصالتش از گربه‌های بی اصل و نسبش می‌آید و دغدغه‌اش ماده گربه‌ایست که هر بار که از تبعیدگاهش دوباره راه خانه‌‌ی پیرزن را پیدا می‌کند، روی شکم متورمش نوشته: بانویِ دل‌رحم آمده‌ام بزایم و بروم. و من! و من که همیشه می‌دانم سختی‌اش همین ده - بیست روز اول است، مدام قیمت‌ها را در سیصد و هشتاد ضرب می‌کنم هرچند وضعم آن‌قدرها هم هولناک نیست که وقتی بابت یک پاکت «دوغ» «سه هزار و ششصد تا» پول می‌دهم مغزم سوت بکشد. دغدغه‌هایم به بزرگی رفتن‌اند و به کوچکی پیدا کردن یک شیشه سویاسس و پختن چهارتاغذای مالایی برای اهل خانه. می‌دانم دوام می‌آورم اینجا. از بس که خلقتم به خلقت آفتاب‌پرست شبیه است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :