ایلِ من...

اینجایی که من محکوم به زیستنم، با این‌که چَپَرهایش شبیه دیوارند و در کوچه پس کوچه‌هایش به جای الاغ و استر ماشین‌های آخرین مدل در رفت و آمدند، زندگی هنوز قواعد یک روستا را دارد. دعوا بر سر «ملت» یا «امت» نیست اینجا، که «قبیله» بهترین واژه برای تعریف ساکنان این شهر است. اینجا آدم‌ها که از سفر می‌آیند به قول محلی‌ها "می‌نشینند!" یعنی چند روزی می‌نشینند خانه، یخچال‌هایشان را از میوه و شیرینی انباشته می‌کنند و همه‌ی اهل آبادی از کدخدا گرفته تا شاگرد آهنگر قریه‌ی پایین به خانه‌شان می‌روند برای کاری که خودشان «دیدنایی» می‌خوانندش. صاحب‌خانه از غایبان فهرستی تهیه می‌کند و می‌نشیند در انتظار روزی که با غیبت در مجالس‌شان، تلافی‌ این گناه نابخشودنی را در بیاورد. اینجایی که من محکوم به زیستنم، مبنای معاشرت آدم‌ها بیش از آن‌که لذت متقابل باشد، جبر و تکلیف است؛ ملاک ارتباطات، نسب خونی است نه انتخاب فردی. آدم‌ها مهمانی را به بهانه‌ی ثوابِ "صله ارحام" به پا می‌کنند. برای دید و بازدید دیالوگ‌هایشان را خوب حفظ می‌کنند، سر ساعت در مجلس حاضر می شوند، اطعمه و اشربه را روانه‌ی خندق شکم می‌کنند، دیالوگ‌هایشان را یکی یکی خرج می‌کنند و می‌روند. آدم‌های اینجا جز زبان چندصد کلمه‌ای خودشان با زبان دیگری آشنا نیستند. نه که گوش‌شان به حرفهایی هنجارشکن بدهکار نباشد، آدم‌های اینجا ظرفیت زبانی‌شان خارج از جملات کلیشه‌ای زبان خودشان نیست. بی فایده است خطابه کردن با ساختارهایی فراتر از ساختارهای موجود در زبان بومی! بی ثمر است گفتن اینکه: «آدمیزاد به دیدار کسی می‌رود که دلش به دیدنش خوش شود». هزینه‌اش سنگین است گفتن اینکه: «دلم به معاشرت با عمویم/خاله‌ام/دایی‌ام رضا نمی‌دهد». آدم اینجا قواعد روستا را رعایت نکند محکوم به هلاکت است. آدم اینجا عاقل باشد یا ملزم می‌شود به رعایت قواعد دِه، یا کوچ می‌کند یا آفتاب‌پرست می‌شود. آدم اینجا عاقل باشد تلفن برادرِ شوهرخاله‌ی پدرش را بی‌اخم جواب می‌دهد، احوال بستگان مونث طرف را نمی‌گیرد، آرزوی قبولی طاعات و عبادات طرف را از قلم نمی‌اندازد، ابراز دلتنگی و آرزوی دیدار مجدد در پایان مکالمه را فراموش نمی‌کند، و در تمام این مدت حواسش هست که مبادا ترک بخورند چینی نازک کلیشه‌های گفتاری! رفتار کدخدا منشانه می‌طلبد زیستن در روستایی که فقط در و دیوارهایش به شهر می‌ماند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :