ضرب می‌کنیم و بدهکاریم

فایل ترجمه‌ام را برده‌ام مغازه‌ی تایپ و تکثیرِ سر کوچه برای پرینت گرفتن، تا برای بار نمی‌دانم چندم بسپارم‌ش دست ناشر. اساسن آدمی‌زاد باید یکی از این ماشین‌های غول‌پیکرکپی/ پرینت در خانه‌اش داشته باشد. از ماشین رخت‌شویی واجب‌تر است به خدا. فایل را روی مانیتور غمزده‌اش باز می‌کند: «در زمستان آغاز می‌شود».  ظاهرن از عنوان کتاب، «عشق» از قلم افتاده ؛ سعی می‌کنم حالی‌اش کنم عشق را دوباره از نو سرجایش تایپ کند؛ اما مگر «عشق» با این لهجه به همین راحتی‌ها در زبان می‌چرخد؟  قیدش را می‌زنم. بی اجازه می‌روم پشت میزش. خم می‌شوم روی کیبرد و با انگشت اشاره‌ی دست راستم ناشیانه ع و ش و ق را فشار میدهم.. بوی عرق شامه‌ام را آزار می‌دهد. تمام که می‌شود می‌پرسد: سیمی کنم؟ می‌گویم خیر لازم نیست. می‌گوید اگر پروژه‌ی درسی باشد، سیمی بشود، بهتر نمره می‌گیرد. نگاهش می‌کنم اما چیزی نمی‌گویم. سرم را بر می‌گردانم. روی دیوار به خط درشت نوشته: «پایان‌نامه با پرینت، هر صفحه سیصد و پنجاه تومان»! سعی می‌کنم تعداد صفحات کتابم را در سیصد و پنجاه تومن ضرب کنم. کار بیهوده‌ایست؛ اگر می‌توانستم سیصد و پنجاه را ذهنی در دویست و چهل و نه ضرب کنم که اساسن مترجم نمی‌شدم. پنج هزاری را روی میز خاک گرفته می‌گذارم و یک خط در میان توی راه خانه به این فکر می‌کنم که این روزها واحد پولمان را در چه چیزهایی که ضرب نمی‌کنیم! 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :