خون در شیشه‌ی آزمایش

صبح رفته بودم یک آزمایشگاه دولتی برای گرفتن نمونه‌‌ی خون. چرا آزمایشگاه دولتی؟ خب به خاطر اینکه ارزانتر است و ما اساسن اگر دو رسالت در زندگی داشته باشیم اولی خرج نکردن پول‌مان است و دومی ریاضت کشیدن. نگاه کردم دیدم به جز تابلوی و اِن یکاد... که انگار جزء لاینفک ساختمان‌های دولتی شده، تنها تابلویی که در حیاط دراندشت آزمایشگاه به چشم می‌خورد تابلوی زنانه/مردانه است. طبعن راه افتادم به سمت قسمت مردانه. در اتاقک شیشه‌ای سالن خانمی نشسته بود که هم نسخه را کنترل می‌کرد، هم لوله و تشت و سایر ظروف لازم را تحویل می‌داد، هم صندوقدار بود و هم هیستریک. دفترچه را گرفت، با گوشخراش‌ترین صدای ممکن دو هزار و دویست تومن طلب کرد و آنقدر ته خودکار بیکش را کوبید روی میز تا یک پنج هزاری گذاشتم کف دستش. طبعن بلافاصله پرسید «خورد نداری؟». عرض کردم که خیر. خُرد ندارم. گفت آن دو هزار تومنی توی کیفم را بدهم پس! گفتم شما که از منویات کیف‌پول بنده آگاهید آیا دویست تومنش را تخفیف می‌دهید یا چه؟ صدایش را بلند کرد که بیست تومن حاج آقا، نه دویست تومن. طبعن من هم حساب کتاب را رها کردم و صدایم را بردم بالا که حاج آقا نیستم. البته در ادامه دیگر لازم ندیدم عرض کنم حاج آقا چه کسی است و الخ!  کلیشه شده است آخر. دوهزار تومانی را از آن سوراخ کوچک انداختم روی میزش. باز صدایش را بلند کرد که بیست تومنش را بیاندازم صندوق صدقه. گفتم خانم، بنده با صندوق صدقه میانه‌ی خوبی...صدایش را بالاتر برد و حرفم را قطع کرد. حوصله نداشت بشنود طبعن. من هم اصراری به توضیح دادن نداشتم. اما چون داد زده بود حس کردم باید دوهزار تومانی ام را بردارم و جایش همان پنج‌هزارتومانی قبلی را بیاندازم توی سوراخ کوچک آکواریومش. با تغیر نگاهم کرد ولی دیگر حتی صدایش در نیامد. آهی کشید و مثل بچه‌ی آدم دو هزار و نهصد و هشتاد تومن گذاشت روی دفترچه و همراه لوله آزمایش‌ها تحویلم داد. ایستادم توی صف. صف بویناکی بود انصافن و این از خواص صف‌های کلینیک‌های ارزان است. فکر می‌کنم بعد از این همه سال زندگی کردن در این مملکت اجازه‌ی جنرالایز کردن در این حوزه را داشته باشم. نوبتم که شد مواجه شدم با یک انسان خیلی سیبیلو. طبعن آدمیزاد دوست ندارد یک انسان سبیلو خونش را در شیشه کند. فلذا سعی کردم نگاهم را بندازم به کلیشه‌ای ترین پنجره‌ی روبرویم و برای خودم قصه‌بازی کنم تا کار یکسره شود. پنبه‌ی الکلی را گذاشت روی جای سوزن و شیشه را داد دستم. توی سالن دور و برم را که نگاه می‌کردم همه‌ی آدم‌ها، بوگندو و غیر بوگندو، بیمار و غیر بیمار، پیر و جوان، همه و همه یک وجه تشابه داشتند: خون همه‌مان را در شیشه کرده‌ بودند!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :