از جنون

توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابان‌های خلوت صبحگاهی شهر، زیر نم‌نم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم می‌زدم که چشمم افتاد به دیوانه‌ای که سرخوشانه بستنی می‌خورد و برای خودش آواز می‌خواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:

-          اوسا رمزش تو همینه!

و من از آن موقع دارم فکر می‌کنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :