هیچ

یک وقت‌هایی سودای رسانه‌ای شدن، سودای توی چشم قرار گرفتن، سودای جنجال به پا کردن آدم را بد جوری وسوسه می‌کند. سیاستمدارانی را می‌شناسم که همین سودا آن‌ها را به سفرهای چند ده هزار کیلومتری می‌کشاند تا جلوی چهارتا خبرگزار اسمی بنشینند و اعلام کنند که ماست سیاه است یا سرنا را باید از سر گشادش نواخت. آدمیزاد است دیگر، یک وقت‌هایی سودایی می‌شود. برایش تعریف می‌کنم که می‌خواهم تا آخر هفته‌ی آینده یک کاری بکنم که به خاطرش اسمم برود توی کتاب رکوردها. می گوید که از نظرش رکورد زدن کار «چیپ»ی است و من برایش توضیح می‌دهم که یک وقت‌هایی آدمیزاد دلش سودایی می‌شود برای یک کار چیپ و اینکه چقدر خسته‌ام از کارهای غیر چیپِ دیربازده. چقدر خسته‌ام از کارهای روتین و قاعده‌مدار و غایت‌مند. دلم می‌خواهد اصلن همین آخر هفته یک بارِ نی نوشابه بخرم، بنشینم یکی یکی توی هم فرو کنمشان از اینجا برود تا قریه‌ی بالا، بعد از این طرف تویش فوت کنم از آن طرف، طرفم سرش را بگیرد جلوی گونه‌اش و بگوید «های های». بعد دوربین‌های تلویزیونی بیایند، روزنامه‌نگاران هم باشند و مدام میکروفون‌های پشمالوشان را بگیرند جلوی صورتم و بپرسند انگیزه‌ی شما از ثبت این رکورد چه بود. بعد من هم زل بزنم توی دوربین‌ها، مثل آن عالیجناب عبوس بگویم «هیچ!»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :