ترخون

بچه که بودم پدربزرگم می‌گفت ترخون بذر ندارد. می‌گفت باید بذر تربچه را بنشانی وسط یک شلغم نصف شده و چال‌اش کنی زیر خاک تا ترخون بدهد.

می‌گفت کار ما نیست.

پدر بزرگ فقط تربچه می‌کاشت و پیازچه و ریحان. و نعناهایی داشت که انگار از ازل توی باغچه‌اش بودند. ترخون اما مال از ما بهترون بود. می‌گفت کار ما نیست. نمی‌شود. یک چند باری سعی کردیم قلمه بزنیم تلخون را. نگرفت. باورمان شد که کار ما نیست. رها کردیم.

من همیشه به ترخون به شکل یک موجود دورگه نگاه می‌کردم، یک گیاه افسانه‌ای که تن نمیدهد به زمین‌های خشک کویر. مادربزرگ اما دست می‌کشید به ساقه‌اش، برگ‌هایش توی سبد قرمز رنگ سبزی‌خوردن می‌ریختند. می‌گفت گرم است. ترخون را با ماست باید خورد. من فکر می‌کردم به چیستی ترخون اما. به شلغمی که در بطنش یک بذر سرخ تربچه دارد...

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :