تکه‌ای از یک نوشته‌ی بلندتر

مهمانداری را دیده بودم که در تمام طول پرواز‌هایش با حسرت سقوط، راهروی هواپیما را بالا و پایین می‌کرد. مردی را می‌شناختم که هر شب به امید فردا بیدار نشدن به بستر می‌رفت و پیرزنی که فکر می‌کرد هرچه پلک هایش را محکمتر به هم فشار دهد، به مرگ نزدیکتر می‌شود. جهان باید پر از آدم‌هایی باشد که روزی هزار بار به نیستی التماس می‌کنند؛ پر از مردمانی که هر روز از مرگ نارو می‌خورند.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :