اینک آخرالزمان

مادربزرگ چند روز پیش «مورچه شد». این لفظ را ما برای خوراکی‌ها به‌کار می‌بریم اغلب. به فرض می‌گوییم قندان مورچه شده، سفره‌ی نان مورچه شده، کیسه‌ی بادام‌ها مورچه شده. یعنی که مورچه‌ها آمده‌اند سراغ قندان، سفره، کیسه،؛ هر چیزی. حالا مادربزرگ مورچه شده بود و البته حتی جان نداشت که شکایتی بکند از نیش مورچه‌ها. خب ما طبعن اولش غصه دار شدیم، احساس گناه کردیم و گفتیم ما که انقدر تمیزیم و مراقب و وسواسی دیگر چرا! بعد همه‌ی سم‌های عالم را خریدیم و ریختیم چارگوشه‌ی خانه، حالا هم چک کردن مورچه‌ها شده جزئی از روتین روزانه و حتی شبانه‌ی زندگی‌مان. یعنی فوبیای مورچه گرفته‌ایم. حالا این فوبیا آمده توی خواب‌هایمان. نوبتی می‌آید سراغ اهل خانه. درست مثل این فیلم‌های آخرالزمانیِ هالیودی که یک بار مورچه‌ها می‌آیند، یک بار فلان ویروس، یک بار سونامی و چه و چه! من اما همه‌اش فکر می‌کنم به پایان صد سال تنهایی؛ به مورچه‌های سرخ. به پایان بوئندیاها؛ به پایان مارکز؛ به پایان آدمی؛ به پایان یک مادربزرگ؛ به پایان همه‌چیز. من به پایان هر چیزی فکر می‌کنم کلن.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :