فتیر

یک بار هم دلم از زندگی سیر بود. گفتم بروم یک جای نامربوط. سوار اتوبوس شدم رفتم اراک. اراک برای من جای نا مربوطی است. هرچند نامربوط الزامن صفتی منفی برای یک شهر نیست. رفتم آن‌جا و بزرگترین دستاوردم در طول یک هفته اقامتم این بود که یک ساندویچ‌فروشی پیدا کنم که ساندویچ‌هایش را با نان بورکی درست می‌کرد. و خب وقتی برگشتم دیگر از زندگی سیر نبودم. عوضش حتی سرشار از زندگی بودم و البته سرشار از ساندویچ. حالا هم بعد از آن همه سال هنوز هم هر از اراکی‌ای که می‌بینم می‌پرسم آیا آن ساندویچی کذا هنوز سر فلکه‎‌ی شهرداری هست یا نه. و خب از شما چه پنهان تا آن ساندویچی سر فلکه‌ی شهرداری هست، زندگی هم ادامه دارد.
 
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :