دهِ بالا

امروز عصر زنگ زد که برویم بالا؟ گفتم برویم. نفهمیدم بالا کجاست. اما گفتم هرجا باشد از اینجا نشستن که بهتر است. رفتیم بالا. و بالا پر بود از درختان گردو و هوای بیست و سه درجه و آب روان. دست کردم از سر دیوار همسایه، از لای آن همه هوای بیست و سه درجه دو گردوی درشت چیدم. گفت مال مردم است. گفتم می‌دانم. نشستم همانجا کنار جاده به گردو خوردن. همین سیاهی دستانم گواه. آن یکی را گرفتم توی مشت. تا پشت در خانه. گفت: گردو را میدهی ببرم برای پدر؟ گفتم مال مردم است. گفت می‌دانم.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :