از مرزها

جایی خواندم که مطلوب همیشه در مرزی بین دو نقطه‌ی متضاد، دو نقطه‌ی اکسترمم به وجود می آید. مثلن اروتیسیزم همیشه در نقطه‌ای بین عریانی و پوشیدگی انسان را به نقطه‌ی اوج لذت می‌رساند یا طنز متعالی همیشه در مرزی میان ابتذال و کمال ظاهر می‌شود. یعنی به فرض در طنز اگر غافل بشویم ای بسا دستهای پلید ابتذال دامنمان را بگیرد و یا در نقطه‌ی مقابل شاید به ورطه‌ی خشکی و جمود بیافتیم آنقدر که اصلاً طنزی شکل نگیرد. می‌خواهم تعمیم بدهم این قانون را به سرگرمی این روزهایم که از دمخور شدن با حیوانات شکل می‌گیرد. لغزیدن به کام ابتذال در این سرگرمی شاید فرهنگ «کفتربازی» را به مفهوم عامش به ذهن مبتادر کند. نقطه‌ی مقابلش هم عشق پاک به طبیعت و حیوانات است و عطشی فرونخفتنی برای کشف کردن. عطشی که شاید نتیجه‌اش «پژمردن گل زیر انگشتان تشریح» باشد. 

این روزها همه‌اش حواسم هست که خودم را جایی روی این مرز باریک نگه دارم؛ که مبادا پایم بلغزد. که مبادا به ورطه‌ای افراط بیافتم. این روز‌ها همه‌اش حواسم هست این پرنده‌ای که توی مشت گرفته‌ام را نه چنان شل بگیرم که از دستم بجهد و نه آن‌قدر سفت که آسیبی ببیند.

بیست و هشت سالگی روزگار به تعادل رسیدن نیروهای افراطی درون بود برای من.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :