این یک داستان مطلقن خیالی‌ست

کوکب خانم زنی است که تمیز می‌کند هر چیزی را. حتی چیزهای را که تمیز هستند دوباره و چند باره می‌شوید. دخترش، صنوبر خیلی وقت است لام تا کام حرفی نمی‌زند. روزه‌ی سکوت گرفته، مبارزه‌ی مدنی می‌کند یا چیزی شبیه به این. می‌نشیدند توی اتاق صورتی‌اش و مواظب است نور اتاقش آنقدر زیاد نشود که مردم خیال کند روزگارش روشن است. آن‌ها با هم سفر نمی‌روند چون تحمل هم را ندارند. دقیقترش اینکه وقتی کنار هم هستند احساس خفگی می‌کنند و هر لحظه ممکن است منفجر شوند. آن‌ها حتی کنار هم عکس هم نمی‌گیرند چون دوربین‌ها هم جدیدن دروغ گفتن را از یاد برده‌اند. جعفرآقا اما همیشه لبحند به لب دارد. می‌نشیند گوشه‌ی اتاق و هزار ساعت، هزار ساعت فقط فکر می‌کند. بعد می‌آید کنار تخت یارعلی‌خان، میز صنوبر، چرخ خیاطی کوکب‌خانم می‌نشیند و مثلاً می‌گوید «انار». این را که می‌گوید آن‌ها می‌فهمند که پدرشان همه‌ی آن هزار ساعت را به «انار» فکر کرده. در شهری که آن‌ها زندگی می‌کنند هیچ چیزی نم ندارد. فکر بی‌خود نکنید. همه چیز مطلقن خشک است و راه خنده‌های کوکب‌خانم هزار سال است که آسفالت نشده است.

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :