جعفرآقا مطلقن می‌اندیشد

جعفرآقا توی این چند روز استراحت نشسته و مدام به کمردردش فکر کرده. هی یارعلی‌خان برایش کتاب و مجله آورده، هی جعفرآقا مجله‌ها و کتاب‌ها را گذاشته کناری و به کمردردش فکر کرده. جعفرآقا می‌خواهد نتایج فکرهایش را برای بقیه تعریف کند، اما عملن دستش خالی است. جعفرآقا به کمرش مثل داربست انگور فکر می‌کند. برای همین نتایج فکرهایش هم «انگوری» از آب در می‌آیند. یارعلی‌خان نشسته دارد برای جعفرآقا تعریف می‌کند که همین فکر کردن در مسائلی که حلشان تابع فکر کردن نیست چقدر می‌تواند نتایج خنده‌داری تولید کند؛ درست مثل این شیخ‌های «تک‌کتابی» که می‌نشینند سال‌های سال به تک‌جمله‌ای ازهمان تک‌کتاب‌شان فکر می‌کنند و آخر رساله‌ای تولید می‌کنند اندر باب «ب» بسم‌الله کتابشان یا چیزی از این دست.

جعفرآقا حالا بعد از همه‌ی این حرف‌ها دارد به همین مثال «ب» بسم‌الله فکر می‌کند.

مجله‌ها و کتاب‌ها زیر باد پنکه ورق می‌‌خورند.

 

پی‌نوشت: یارعلی‌خان قدری بی انصاف است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :