خروس

خروس تازه بالغ مجتبا گردنش را تا جایی که به قسمت حجیم بدنش متصل می‌شد از سبد پلاستیکی بیرون آورده بود و از توی پیاده‌رو دود موتورسیکلت‌ها و ماشین‌های عجول چهارشنبه‌ی خیابان را استنشاق می‌کرد. مجتبا بدن نزارش را به دیوار سیمانی مدرسه‌ی راهنمایی پسرانه‌ی مجاور پیاده رو تکیه داده بود و یک قلوه‌سنگ سیاه را زیر کتانی کهنه‌اش جلو و عقب می‌کرد. بدن مجتبا از دور همچون «الفی» بر دیوارنوشته‌ی طویل دیوار مدرسه به نظر می‌رسید.

خروس مجتبا که تنش توی جعبه بی هیچ فاصله‌ای به تن دو مرغ چسبیده بود زیر آن آفتاب سوزان چیزی از شهوت همجواری با دو مرغ تازه بالغِ فربه حس نمی‌کرد. تنها چیزی که از سرش می‌گذشت این بود که گردنش را تا جایی که راه دارد از شکاف سبد بیرون بیاورد و دهانش را آن‌قدر باز کند تا هوایی که توسط ماشین‌ها و موتورسیکلت‌های توی خیابان جابجا می‌شود را ببلعد، شاید کمی خنک‌تر شود.

مجتبا اما سرش مثل یک دیگ بخار جوشان قل می‌زد. زخم‌های سر و صورت و کبودی پای چشم چپش او را یک لحظه از فکر دعوایش با طاهر و خسارتی که به بار آورده بودغافل نمی‌گذاشت. مجتبا به تمام موجودات روی زمین، حتی به مرغ و خروس‌های خودش هم که می‌دانست شاید تا چند ساعت دیگر گردنشان با یک تیغ تیز همجوار شود، نیز حسادت می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد که خب یک جرعه آب خنک است و قبله؛ سردی تیغ روی گردن است و تمام. اما خودش چه! تاوان خسارتی که به بار آورده را که بدهد، زخم‌هایش هم که خوب شوند، با طاهر هم که آشتی کند، جواب پدرش را چه باید بدهد!

مجتبا داشت فکرهای سیاه را در سرش و سنگ سیاه را زیر کتانی‌اش جابجا می‌کرد که یک جوان دیلاق مثل خودش موتورش را کنار سبد مرغ و خروس‌ها متوقف کرد. نگاهی به دور و برش انداخت و تا چشمش به مجتبا افتاد بی‌آن‌که چیزی بگوید، عضلات دست و صورتش را طوری به حرکت درآورد که یعنی «همه‌شان با هم چند؟» مجتبا هم انگار که لال بازی در معاملات ماکیان یک عرف دیرین باشد، دو دست خود را مقابل صورت پسر گرفت، دو بار مشتش را باز و بسته کرد که یعنی «بیست».

پسر دیلایق روی موتور سیکلت انگار که برقش گرفته باشد، لب‌هایش را برای مجتبا ورچید، گاز موتورش را گرفت و کلاچ دستی را چنان رها کرد که کم مانده بود چرخ جلوی موتور از روی زمین بلند شود. مجتبا دوباره فکرش رفت سمت دعوایش با طاهر و وقتی که پنجه‌هایش را جلوی در خانه‌ی بی‌بی گلاب توی پنجه های قوی طاهر قفل کرده بود. فکرش رفت به خسارتی که به بار آورده بود؛ به سبیل مدیر مدرسه‌شان؛ به چوب فلک آقای ناظم؛ به اخم‌های پدرش وقتی شب‌ها اتوبوسش را توی کوچه‌ی پشتی‌شان پارک می‌کرد، سه پرطاسش را در دست می‌گرفت و با یک خروار اخم، ترشرویی و خستگی به خانه می‌آمد.

در همین فکرها بود که حس کرد چیزی در گلویش در حال جابجا شدن است. اولش خیال کرد بغض است اما بعد دید منشأ حرکات حنجره‌اش صدایی است که انگار روی زبان کوچکش بی‌قراری می‌کند. دهانش را که باز کرد، صدای خروس راهش را از حنجره‌اش به بیرون باز کرد.

مجتبا سراسیمه، تکیه اش را از دیوار برداشت، سنگ سیاه زیر پایش را شوت کرد توی جدول کنار پیاده رو، دست راستش را گذاشت روی گلویش و سعی کرد برای امتحان کردن صدایش چند کلمه را تند تند پشت سر هم ادا کند: خروس، طاهر، تاوان، شانس، فراموشی. اما خروجی کلمات از تارهای صوتی‌اش همچنان صدای خروس تازه بالغی بود که هنوز ناشیانه می‌خواند.

در آن لحظه مجتبا هر چه فکر کرد برای چه آن‌جاست چیزی به خاطرش نیامد. بعد نگاهش افتاد به سبد مرغ و خروس‌های کنار پیاده‌رو و از خودش پرسید: «این زبان بسته ها این‌جا چه کار می‌کنند.»

مجتبا داشت دوباره حنجره‌اش را امتحان می‌کرد که یک موتورسوار جلوی پایش ترمز کرد. مرد میان‌سال سیگاری که در دست داشت را توی جوی خیابان انداخت و از مجتبا پرسید: «چند پسر جان؟»

مجتبا دهانش را باز کرد که بگوید: «چی چند؟» اما حنجره‌اش تنها صدای خروسی را از خود متصاعد می‌کرد که سوالی در سر دارد. مرد میان سال با تعجب نگاهش کرد و گفت: «می‌گم چندن اینا؟»

مجتبا باز با صدای خروس جوابش را داد با این تفاوت که این بار موقع جواب دادن مثل یک خروس تمام عیار چشمانش را هم بست و تابی هم به گردنش داد. مرد که احتمال داد با یک دیوانه طرف باشد زیر لب گفت: «خدا شفات بده»، دوباره نگاهی حریصانه به مرغ و خروس‌ها انداخت و گاز موتورش را گرفت و رفت.

مجتبا گردنش را کش و قوسی داد، دهانش را باز کرد و سعی کرد ریه هایش را با هوای متحرک کنار خیابان پر کند تا کمی خنک‌تر شود.

چند لحظه بعد همان مرد میان‌سال موتورسوار، انگار که چیزی در آن حوالی جا گذاشته باشد، جلوی سبد مرغ و خروس‌ها توقف کرد، موتورش را روی جک بزرگ گذاشت، با آرامش سبد مرغ و خروس‌ها را روی ترک موتورش قرار داد، با طنابی از توی خورجینش سبد را محکم به موتورش بست، خیلی آرام موتور را از روی جک پایین آورد، سوار موتورش شد، نگاهی خنثی به مجتبا انداخت و راهش را کشید و رفت. دود موتور سیکلت آن مرد، مجتبا را به سرفه انداخت.

مجتبا در تمام این مدت به تیغ آفتاب روی سرش فکر می‌کرد و پشت به دیوار مدرسه‌ی راهنمایی پسرانه، جلوی یک دیوارنوشته‌ی رنگ و رو رفته، چشم‌بسته گردنش را تاب می‌داد و حنجره‌اش را با صدای یک خروس تازه بالغ رنجه می‌کرد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :