نفلسفیدن

یک نصف گردوی تازه‌ی درشت را گرفته بودم توی یک دستم و داشتم با دست دیگر سعی می‌کردم چاقو را زیر پوست شفافش فرو کنم که به ذهنم رسید زندگی ما چقدر شبیه این گردوست. از این حیث که...

بعد انگار که یکهو برقم گرفته باشد، دسته‌ی چاقو را کوبیدم روی دست دیگرم و بر سر خودم فریاد زدم که:

«خفه شو بابا، گردوتو بخور. اَه»

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :