زعفران‌هایی برای دیگران

رفته بودم مادربزرگ را ببرم بانک حقوقش را بگیرد. جلوی بانک یک مغازه‌ی عطاری بود با دو مشتری موطلاییِ کوله به پشت. دیدم که برای معامله با آقای عطار، زبان دست و بالشان را بسته. سراغشان رفتم و با روحیه‌ای که پیشترها در خودم سراغ نداشتم پیشنهاد دادم برایشان ترجمه‌ی مجانی کنم. مجانی را گفنم که وحشت نکنند. لبخند زدند و تشکر کردند، بسته‌های زعفران‌ را مشت مشت توی کیفشان ریختند و با هر مشتی اسم یک دوست را آوردند: یک مشت برای ورونیکا، یک مشت برای ناتاشا، یک مشت برای ولگا. ذوق‌زده بودند از خریدشان، از زمین سخاوتمندی که رویش ایستاده بودند. خانمی که مسن‌تر بود می‌گفت: داریم از ایران‌تان لذت می‌بریم. من هم اضافه کردم: ایرانمان و البته نرخ برابری ارز. فکر کردم شاید حرفم خنده به لبشان بیاورد. اما ظاهرن پرت شدند به زمانی در گذشته. تعریف کردند که اسلواک هستند و تورم دویست درصدی و سیصد درصدی را هم به عمرشان دیده‌اند و معنی سقوط ارزش پول را می‌دانند. خانمی که جوانتر بود دستش را برایم مثل موج بالا و پایین کرد و سعی کرد تصویر قله‌ای را برایم مجسم کنم که از پس هر دره‌ای وجود دارد. مادر بزرگ آن‌ طرف منتظرم بود تا از خیابان ردش کنم. برای همین فرصت نشد برایشان تعریف کنم بعضی از دره‌ها به دشت می‌رسند، فرصت نداشتم برایشان بگویم زعفران ایرانی علاوه بر عطر و طعم و رنگ، خنده می‌آورد، خوش‌بینی می‌آورد، دل خوش می‌آورد.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :