در دلف باران می‌بارد، اینجا هیچ

سنگ مرمر، سنگ جدول، سنگ خارا، سنگ مستراح
من سنگ‌ها را نگاه می‌کنم و آفتاب را روی سنگ‌های کف تراس
بچه‌ها توی خیابان لباس‌های بدقواره پوشیده‌اند.
آسفالت زمخت خیابان و توپ پلاستیکی، زیر پایشان
آفتاب روی نرده‌های مرمری نقش بازی می‌کند
یک ساعت دیگر از راه خواهی رسید
هفت ساعت است که دارم می‌نویسم. برای تو. برای خودم در واقع
شاید به تو زنگ بزنم، شاید هم همه‌اش را یک‌جا بنویسم
دارم به چیزهایی فکر می‌کنم که ممکن است به سرت بزند
به سبزی خوردن تازه توی سبدهای خرید
به ماهی‌تابه‌ی سنگی و کاغذ کادو برای تولد الف
زیبایی در جهان رژه می‌رود و آفتاب را از سکه می‌اندازد
من دورم، من یک حیوانم، من یک شعر نویس افسرده‌ام
اینجا پر از غبار است و آفتاب
انارها سر شاخه‌ها خشک می‌شوند
و سر و صدا. فریادها در ترافیک می‌پیچند. همین چیزها.
چیزهایی که بارها و بارها گفته شده‌اند:
برگ درختان زرد، زیپ لباس شب تو، گنجشک‌های گرسنه، 
سپر اتومبیل، حفاظ پنجره.

من و آقای پتر گیزی

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :