حمید

 

روز اولی که دیدمش یه پیراهن سبز پوشیده بود و آخر کلاس نشسته بود هر سوالی که تو کلاس مطرح میشد اولین کسی بود که برای جواب دادنش دست بلند میکرد یه هفته طول نکشید که تبدیل به دوقلو های مدرسه شدیم وقتی تو حیاط مدرسه تنهایی راه میرفتیم هر کی میدیدم اولین سوالش این بود"حمیدت کجاست؟!"  اون موقع ها که برای زنگ آخر مئرسه لحظه شماری میکردیم تا با هم پیاده بریم خونه فکر روزایی رو نمیکردم که از سر کوچشون رد بشم و رقبت نکنم حتی به اون کوچه نگاه کنم اون یه هفته ای که از طرف مدرسه رفته بود اردو و من برا دیدنش لحظه شماری میکردم هیچ موقع فکرشو نمیکردم یه روزی میشه که حسرت یه لحظه دیدنش اونم توی خواب رو بکشم. اون سالی که سریکی نبودن کلاسمون تو مدرسه زمین و زمان و به هم می دوختیم و اینو توطئه این و اون میدونستیم فکر نمیکردم با چنین جدایی ای چطور باید کنار بیایم و کدوم دست پلیدی را مقصر بدونیم. اون موقع که خبر رفتنشو بهم دادن و حتی تا دو روز بعدش که اشک از رو صورتم پاک نشده بود فکر نمیکردم دیگه بتونم بخندم یحتی فکر نمیکردم خیلی بیشتر از اون تو این دنیا بمونم اما به قول اخوان:   شرمگین ما بی شرفها مانده ایم...! شرمگینم و روسیاهم که نتونستم رفاقت رو در حقش تموم کنم شرمنده ام که رفیق نیمه راهش بودم ... حمید جان شرمنده ام که الان یکساله که من هستم و تو نیستی...شرمنده ام....

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه ............ بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه ......... جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی.................. یا با تردید که بری یا که بمونی

دیگه کابوس زمستون نمیبینی ............... توی خواب گلای حسرت نمیچینی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی ....................... قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ............... تو تو جنگل نمیتونستی بمونی!

دلتو بردی با خود به جای دیگه ................ اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره .................... توی دنیایی که آدمک نداره!

 

 

 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :