Fiction

ساعد دستم از دیشب بدجوری درد می‌کند، دو سه تا ایندومتاسین انداخته‌ام بالا اما افاقه نکرده. صبح که بیدار شدم رفتم سر میزه صبحانه، سین نشسته بود و چایش را با یک کارد صبحانه شیرین می‌کرد. دست دردناکم را گرفته بودم توی دست سالمم و سعی می‌کردم خواب را از چشمهای خابالودم بیرون کنم. سلام کردیم یا نکردیم را درست نمی‌دانم. من صبح‌ها معمولن صداها را خوب نمی‌شنوم، بینایی ناقصی هم دارم مخصوصن وقت‌هایی که عینکم را جلوی آینه‌ی دستشویی جا بگذارم و از شوق چای توی آشپزخانه بدوم. سین پشت میز آشپزخانه نشسته بود و حالا با همان کارد صبحانه روی نانش کره می‌مالید. من همچنان دست دردناکم توی دست سالمم بود و یک عالمه خاب لعنتی هولناک توی سرم. یادم افتاد به ح که دیشب بعد از برگشتن از قشلاق دستش درد گرفته بود. برایم تعریف کرده بود که سین‌اش برایش حوله‌ی گرم آورده و دستش را ماساژ داده. من دست دردناکم توی دست سالمم بود. نمی‌دانم حرفی هم بین ما رد و بدل شد یا نه. چون من صبح‌ها معمولن صداها را خوب نمی‌شنوم. حنجره‌ام هم برای حرف زدن یاری‌ام نمی‌کند. سین حالا داشت نرمه‌های نان و کنجدها را با تیغه‌ی دستانش از روی میز جمع می‌کرد. من عینکم را بهانه کردم و رفتم سمت آینه‌ی دستشویی، سراغ عینکم. من هر روز به یک بهانه‌ی متفاوت صبحانه نمی‌خورم.


  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :