آشنا

رودخانه برای ماهی‌ها آشناست
صدای بلند برای سکوتی آشناست
که از اول هم می‌دانست زمین را پیش ازهرکسی به ارث خواهد برد.
گربه‌ای که روی نرده‌های خوابیده برای پرنده‌هایی آشناست
که از لانه‌هایشان او را تماشا می‌کنند.
اشک، کمی، با گونه‌ آشناست.
فکری که چسبیده به آغوشت حمل می‌کنی
برای آغوشت آشناست.
پوتین‌ها به خاک زمین آشنا هستند
آشناتر از کفش‌ها
که تنها به کفپوش‌ آشنایند.
عکس تا خورده به کسی که آن را در دست دارد آشناست
در حالی که هیچ به آدمِ توی عکس آشنا نیست.

من می‌خواهم به مردهایی که پاهایشان را روی زمین می‌کشند
و موقع رد شدن از خیابان لبخند می‌زنند آشنا باشم
به کودکان چسبناک توی صف خواربار
آشنا مثل بچه‌ای که لبخندت را با لبخند جواب داد.

می‌خواهم یک جوری آشنا باشم 
که یک قرقره آشناست
یا یک جادکمه، 
اما نه به این خاطر که چیز خارق‌العاده‌ای دارد
فقط به خاطر این‌که جادکمه هرگز فراموش نکرد
چه کاری از او ساخته است.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :