صداها

دیگر هرگز هیچ خربزه‌ای را بدون چشیدن طعم تابستانی که برایم پوست می‌کندی و طاق‌باز روی بشقاب صبحانه‌ام می‌گذاشتی نخواهم خورد.
بند کفش‌هایی که می‌پوشیدی همیشه شل بودند و خودت بوی گل سرخ‌های توی حیاط را می‌دادی. من صورتم را توی گونه‌های گل‌انداخته‌ات فرو می‌کردم. اصلن من از کجا باید می‌دانستم که با خودت یک چاه اشک حمل می‌کنی؟ من همیشه فکر می‌کردم مادربزرگ‌ها به آرامی اجاق‌هایشان هستند. اما از کجا باید می‌دانستم که صدایت را مثل یک دوشاخه‌ی برق، توی پریزی فرو کرده‌اند؟ تو همیشه ته صف‌ها می‌ایستادی. اما باغچه‌ات شکوفا می‌شد و جواب دست‌هایت را می‌داد. بعضی وقت‌ها به آن زمینی که دوست می‌داشتی فکر می‌کنم، به زمینی که حالا به بذرها رسیده، که حالا به اسم آدم‌های دیگری شده. دلم می‌خواهد میان زن‌هایی ساکتی راه بروم که از خودشان نور ساطع می‌کنند. مثل دِینی که به مادربزرگم داشته باشم. می‌خواهم هر تعداد ابر که لازم است هوا کنم، تا آن‌ها متقاعد شوند که حرف زدن مال دیگران است. همان‌طور که یک بار از کشوی جوراب‌هایت گنجی استخراج کردیم و صدف‌های دریایی و دکمه‌های چینی را یکی یکی، جلوی صورت خورشید گرفتیم.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :