مهربانی

پیش از این‌که بدانی مهربانی به راستی چیست
باید چیزهایی را از دست بدهی
باید حل شدن آینده در یک لحظه را حس کنی
درست مثل حل شدن نمک در سوپی رقیق.
آن‌چه در دستانت می‌گیری
آنچه شمرده‌ای و با دقت نگه داشته‌ای
همه‌‌ی این‌ها باید از دست بروند تا بدانی
میان ایالت‌های مهربانی
چقدرعرصه خالی می‌تواند باشد.
درست همان‌طور که می‌رانی و می‌رانی
با این فکر که این اتوبوس هرگز نخواهد ایستاد
با مسافرانی که ذرت و مرغ می‌خورند
و تا ابد به پنجره خیره خواهند ماند.

قبل از این‌که جذبه‌ی نرم مهربانی را بیاموزی
باید به سرزمینی سفر کنی که در آن‌جا آن سرخپوست
با رداهای سفیدش، دراز به دراز
کنار جاده می‌میرند.
باید ببینی این ماجرا چگونه است
ببینی که چطور او هم برای خودش کسی بود
با نقشه‌ی قبلی در دل شب سفر می‌کرد
در حالی که تنها نفسی ساده او را زنده نگه می‌داشت.

قبل از این‌که مهربانی را به عنوان ژرف‌ترین چیز درون آدمی‌ درک کنی
باید غم را که یکی دیگر از ژرف‌ترین‌هاست بشناسی
باید با غم از خواب بیدار شوی.
باید آن‌قدر با غمت حرف بزنی تا صدایت
نخ همه‌ی غم‌ها را بگیرد
و تو اندازه‌ی پارچه‌‌ی غم را به چشم ببینی.

این تنها شکل مهربانی‌ست که هنوز هم با معنی است
تنها شکل مهربانی‌ که چون بندی کفش‌ را به پایت محکم می‌کند
و تو را از خانه بیرون می‌فرستد تا نامه‌ها را پست کنی
و نان بخری
تنها شکل مهربانی‌ که سرش را 
از میان انبوه کلمات بلند می‌کند تا بگوید
من بودم که دنبالم می‌گشتی
و با تو هرجایی سفر کند
مثل سایه‌ی یک دوست خوب.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :